یک سیگار در هوای آزاد.
سیگاری بودن هر بدی داشته باشد، این خوبی را دارد که گاهی آدم را با خودش تنها میکند. و من تنهایی را خیلی وقتها می کوبم اما راستش خیلی هم بد نیست و شاید هم میخواهم خودم را از چیزی که او را نقص حساب میکنم تبرئه کنم و هی بگویم تنهایی بد است بد است و بد. عصرها میروم پشت بام محل کارم تا سیگار بکشم. ابرها را می بینم تکه های ابر که توی آن آسمان آبی خیلی زیبا به نظر می رسند و صدها شمشیربال. همان پرنده هایی که توی آسمان بالهایشان عین شمشیر است. اینها خیلی ماهرند در پرواز کردن و مانور رفتن. توی آسمان سر به سر هم میگذارند و مانورهای وحشتناک میروند. دیروز یک گنجشک را هم دیدم که قاطی آنها شده است. اما توان رقابت با آنها را نداشت. راستش توی آنها خیلی هم مسخره به نظر می رسید با آن پرواز کردنش. شمشیربالها هم گویا سر به سرش میگذاشتند. با خودم گفتم حالا چقدر متکلک بارش می کنند که مثلن: بپا نیفتی یا نچایی یا ای به قربان این پرواز کردنت یا تو اف 14 نباشی یه وختی. گاهی وقتها هم کبوترهای همسایه ها را نگاه میکنم. آن محله قدیمی پر است از کفتربازها. کفتربازهای مشتی که عین فیلمهای بهروز وثوقی پدرشان مرده است و با مادر(یا همان "ننه" ی بهروز وثوقی)زندگی می کنند. مجردند. اینها اصلن اهل زن گرفتن نیستند. و لابد عین فیلمهای بهروز مادرشان آرزو به دل دارد که روزی این پسر لات کفترباز زن بگیرد و سر به راه شود.
گاهی دوست دارم خیلی بشوم مثل اینها که دغدغه هیچ چیزی جز دان کفترهایشان را ندارند و جز یک ننه، نگران هیچ کس نیستند. اما راستش کفترباز یه لاقبای بیخیال بودن هم کار سختی است. یه پسر دارم که دائم باید هوایش را داشته باشم و یک دختر که مدام نگران اویم و خیلی کسان دیگر که شاید از من کیلومترها دور باشند اما دلم برای آنها مدام تالاپ و تلوپ میکند.
و یک مملکت که هر روز مسئله یی دارد و یک ملت که این همه ثروت دارد ولی بلد نیست ثروت خود را بخورد. این هم مسئله یی است. یک وقت کسی ندارد. یک وقت دارد اما نمی داند چگونه بخورد. یعنی خوردن نمیداند.
من فقط نگرانم اما افسوس نمی خورم. ما هر چه داریم بد یا خوب، از خود ماست. آن بندهایی که دست و بال ما را بسته اند و نمی گذارند عین آن شمشیربالها آسان و راحت به هر جا پر بکشیم یا عین آن کفترباز بدانیم که با کفترهایمان باید چگونه رفتار کنیم، از خود ماست و از درون ما می جوشد. از خارج نیامده است. افسوس نباید خورد. افسوس را زمانی میخورند که مستحق چیزی نباشند. ما مستحقیم. خیلی. چاره چیست؟ مثل همیشه صبر. باید صبوری کرد و نشست پای این ملت تا کی از خواب بیدار شود و به خود آید. و این خواب هم از آن خوابها نیست که یک دفعه به بیداری تبدیل شود. خوابی است که اندک اندک باید از آن برخاست و باید این بیدرای حسابی پخته شود.
نظرات ()
