فعلن خداحافظ

آقا مهمانی تمام شد. پاشید برید خونه تون. ما هم به زندگی مون برسیم. شب از نیمه گذشته و این حرفای منم فقط تکرار شنیده ها و خونده های خودتونه. عرایض من نشخواری بیش نمی باشد عین یک شتر که شب زیر نور مهتاب کویر لم داده و داره خارهایی رو که روز خورده به طرز لج دراری خونسرد و ریلکس می جَو ِه و دوباره می ده پایین تا فردا برینه توی کویر و باز خاری از آن تغذیه کند و سر برآوَرَد. یه چرخۀ بی فرجام و بدون تنوع با بوهای مشمئز کننده.

باید بریم دنبال تویوتای اف جی کروزر. قبلن گفتم قیمتش 105 میلیونه. همین چند روز شد 125 میلیون. تا بیشتر نشده اجازه بدید مرخص شم. اینقدر مانع کسب و کار من نشید.

دیگه میخوام نباشم. ننویسم. یعنی قبلن هم صد بار خواستم اما نتونستم. آقا ما معتاد شدیم بیماریم و اعتیاد را می گویند که یک بیماری است. چه معنایی داره اصلن آدم یکسره بنویسه. حالا. ببینم می تونم یا نه. یه تحقیق دارم درباره سفرنامه های حج و یک تز هم دارم درباره اخلاق. تا تموم بشن دو سالی طول می کشه. یه سری حمالی ها هم توی بازار دارم. باید توی بازار هم باشم. تا وقتی کارهام تموم شه و با تویوتای اف جی کروزر خدمت برسم، زیاده عرضی نیست.

خداحافظ همگی

   + سیاوش روستا - ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

درباره یک روز و یک ماجرا

  1. همیشه به دیگران می گویم وقتی دو نفر نزاع می کنند، از هر دو نفر کم می شود و اگر آبروریزی در کار باشد، آبروی هر دو می ریزد چه آن که زده  و چه آن که خورده است. بنابر این وقتی با کسی دعوا کردید و طرف را زدید یا به هر نوعی به ظاهر پیروز شدید یا خیال کردید که پیروز شده اید یا دوست دارید به زور بگویید پیروز شده اید و در واقع شکست هم خورده اید، دیگران را چندان به یاد این دسته گلی که به آب داده اید نیندازید.
  2. دو سال پیش اتفاقی در ایران افتاد. گروهی اعتراضاتی داشتند و به خیابان آمدند و شد آنچه شد و البته اعتراضات همچنان به نوع و شکلی دیگر ادامه دارد. نمی خواهم به چند و چون آن بپردازم. حالا یک طرف که خود را پیروز ماجرا می داند و همه وسایل ارتباط جمعی و تبلیغی را هم در دست دارد، برای یک روز که هیچ ربطی هم به ماجرا ندارد و اتفاق مهمی هم در آن روز نیفتاده است سالگرد می گیرد. این درست مثل آن است که شما با کسی در محلی گلاویز شوید و یقه همدیگر را بدرید و بعد هر سال در همانجا سالگرد بگیرید و آن خاطره تلخ را زنده کنید. در این چند روز شاید صد اس ام اس از ستادی که این مهم(!) را بر عهده گرفته به دستم رسیده و پیروزی خود را گوشزد کرده است.
  3. اگر این گروه معتقد است که ماجرا پایان یافته طبیعتا باید آن را فراموش کند و برجسته کردن آن جز این که نشان دهد هنوز ماجرا تمام نشده و او از چیزی هراس دارد سودی ندارد.
  4. به فرض که این گروه پیروز شده، گروه مقابل که آنان هم فرزندان این آب و خاکند، زخم­خورده اند و برخی حتی خونشان ریخته شد. تازه کردن این زخم چه سودی دارد؟ آیا باعث عصبانیت آنها و مصمم ترشدنشان به ادامه همان راه نخواهد شد؟
  5. آن روز کذایی البته خصوصیتی هم نداشت. باور کنید از سر خیرخواهی می گویم و از طرف کسی که ماجرا را از بیرون نگاه می کند. آنان که در آن روز در آن میدان گرد آمدند، نه جمعیت فراوانی بودند و نه از شهری واحد. شواهد و قرائن آشکار(از جمله اتوبوسهای آنان و وضع لباس و ظاهر و لهجه آنان)نشان می داد  که بسیاری از آنان از شهرهای دیگر بودند. این را بیشتر مردم می دانند و به زور نمی شود وادارشان کرد که خلافش را باور کنند و به ضرب و زور نمی شود یک روز را بزرگ کرد و جز عصبانیت مردم و تمسخر و متشنج کردن اوضاع ثمری ندارد به خصوص که در این روزها کشورهای خارجی هم دور تا دور ایران را محاصره کرده اند و هر لحظه امکان بروز یک حادثه وحشتناک غیر قابل کنترل وجود دارد.

 پ. ن: عجیب است که همان آقایی که این ماجرا بر سر روی کار آمدن او و گروهش شروع شد، امروز آشکارا با همین آقایانی که این روز را جشن گرفته اند، سر دشمنی و خصومت دارد و کوتاه هم نمی آید! این همان کسی است که در همان روز از او دفاع کردند و عکسش را دست گرفتند.

   + سیاوش روستا - ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٩

فرار مغزها و غیرمغزها!

هنوز هیچی نشده است می گوید: توی فکر مهاجرتم! ای الاهی به هیچ جایی نرسی. اگر بمانید که پوست مردم را می کنید و اگر نمانید هم که خدمت و حمالی و نوکری تان مال خارجی هاست. بخشی از این روحیه مربوط به ناحیه یی به نام وجدان در جان آدمی است و بخشی هم از راحت طلبی فطری او آب می خورد. اما همه تقصیر را هم نباید انداخت گردن ملت.

آقایانی که  در دانشگاه ها معارف درس می دهند چه می کنند پس؟ این دوازه سیزده واحد اجباری گویا اثری نداشته. فکری بکنید. فکری بکنید به حال دانشجویانی که مهاجرت از برنامه های اصلیشان است. ببینید مشکل در خوب نفهمیدن درس جمهوری و انقلاب اسلامی است یا مشکل از جای دیگری آب می خورد. همه ایران در حال فرار است! راستی اگر به همه ایرانیها در کشورهای خارجی بدون دردسر اقامت بدهند، چند نفر می ماند؟ این خود یک ملاک است برای ارزیابی کارنامه ما در این سی و چند سال.

زمان شاه همین خوزستان و همه ایران پر بود از مهندس و کارمند و تحصیلکرده و کارگر و راننده ترکیه یی، هندی، کره یی، ژاپنی، فرانسوی و ... . کسانی که زندگی در ایران را حالا موقت یا دائم و به هر انگیزه یی به زندگی در کشور خود ترجیح داده بودند.

زندگی در ایران را به یک زندگی اجباری و از سر ناچاری تبدیل نکنیم. به خدایی که آن بالا بالاهاست، همه آدمها نمی توانند مثل هم فکر کنند، مثل هم لباس بپوشند، مثل هم زندگی کنند، فقط به مقدسات ما احترام بگذارند، از سلیقه ها و افکار و عقل خود برای خاطر ما دست بکشند. آقا! فهمیدن این مطلب خیلی سخت است؟!

   + سیاوش روستا - ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۸

ایران را دوست دارم.

ایران را دوست دارم. همه چیزش را.

کلاه نمدی را دوست دارم. گیوه و کلاش را. چارقدهای گل گلی زنانش با زلفهای سیاهشان را.

ضرب زورخانه هایش  را ، بازوهای ستبر و خالکوبیهای رویشان را.

بیابانهای باشکوهش را با آن همه داستان و ماجراها و رفت و آمدها با رباطها و کاروانسراهای ساکتش.

ایران را دوست دارم.

تار و سه تار و تنبک. آوازهای مرموز عاشقانه و حماسی.

ایران را دوست دارم.

حمامهای قدیمی اش و فریاد "خشک! خشک!"ش را.

بوی نان داغ، تافتون و لواش و سنگگش را. قهوه خانه هایش را. صدای استکان نعلبکی را مخصوصن خیلی دوست دارم.

راه رفتن مشتیانه را دوست دارم مخصوصا اگر ضرب زورخانه یی هم چاشنی اش شود و کت و کلاه جاهلی و کوچه های باریک و گذرهای مسقف را.

حتا کفتربازها را، لات و لوت ها را، بچه های زیرگذر را که هی تخمه می شکنند و علاف علافند.

ماجراهای عاشقانه ایرانی را خیلی خیلی دوست دارم، با آن هم دردسر و رنجهای بیهوده و تفنگ کشی و جنگ و دعوا بر سر یک دختر با یک عالمه ناز و افاده.

 هرچه کنند باز ایران را دوست دارم. قدیم و جدیدش را. فرقی نمی کند.  دوستش دارم!

 

   + سیاوش روستا - ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٧

و خدایی به نام اسرائیل

 

هدیه کریسمس اوباما به سران عرب

 

 

از مهمترین فاکتورهای تعیین رفتار سیاسی و نظامی آمریکا در منطقه اسرائیل است. دولتهای آمریکا معمولن موظفند که هر از چندی اعلام کنند ما در دفاع از اسرائیل متعهدیم. اما چه کسی اسرائیل را تهدید می کند؟ واقع این است که اسرائیل خود تهدیدی است برای آمریکا حتا. ننگ حمایت آمریکا از اسرائیل و دهها کار غیرقانونی آشکار دولت اسرائیل و وتوی قطعنامه های سازمان ملل از پیشانی آمریکا پاک نمی شود. همه می دانند تهدیدها علیه اسرائیل بیشتر صوری و دارای مصارف داخلی است برای برخی کشورها.

رفتار دولت آمریکا در مقابل قذافی و اسد و سعودیها متفاوت است. این که ممکن است امنیت اسرائیل به خطر بیفتد یا دولتی در سوریه سر کار آید که مدعی بازپس گیری زمینهای سوریه شود، یک فاکتور مهم است. مصر هم که اختیارش از دست رفته بود وگرنه آمریکا از رفتن مبارک اصلن راضی نبود و همه تلاش خود را برای ماندن او کرد. دست آخر که دیگر روغن بر زمین ریخت، آن را نذر امامزاده کرد.

به گمانم اگر آمریکا چنین بی منطق، از اسرائیل پشتیبانی نمی کرد، این دولت هم اینچنین در قانون شکنی و عمل بر خلاف موازین بین المللی بی پروا نبود و رفتار پسندیده تری در پیش می گرفت. آیا آمریکایی که به ظاهر مخالف شهرک سازی در اراضی اشغالی است، نمی داند اصرار اسرائیل بر این کار، به پشتیبانی وتوهای بی منطق دولت آمریکاست؟

گمان می کنم این رفتار آمریکا هیچ کمکی به اسرائیل نمی کند. اسرائیل مانند یک نوزاد است که سالهاست در کیسه هوا زندگی می کند.

خدایی کردن دولت اسرائیل برای آمریکا بیش از هر کس و هر دولتی، به زیان خود اسرائیل است.

   + سیاوش روستا - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤

تو نیکی کن و به دجله انداز

نیکی به همنوعان را باید با چه هدف و نیتی انجام دهی؟

به نظرم باید با هدف و نیت آسایش انسان. اگر دنبال عوض دنیایی و اخروی هستی، هنوز به درجۀ اخلاص نرسیده ای. کار را برای خود انسان انجام بده. یعنی انسان آنقدر نمی ارزد که برای خاطر او کار کنی؟ من که می گویم حتی یک تکه سنگ هم ارزش آن را دارد که به او خدمتی کنی فقط برای خاطر خودش.

با همه اینها کمک به دیگران نباید باعث بیچاره شدن خود ما یا خانوداه ما بشود. مایه گذاشتن از خود باید در حد معقول باشد و البته این معقول هم خالی از زحمت و رنج نیست؛ همین را باید تحمل کنیم. اما مسئله به این سادگی ها هم نیست و همه موارد را نمی شود در یک حکم گنجانید. گاهی می شود و باید جان خود را هم برای دیگران به خطر انداخت.

   + سیاوش روستا - ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳

شمعی در تاریکی

بنان

شب جوانی

آهنگ : روح الله خالقی

ترانه : رهی معیری

دستگاه : همایون

 

 

تا به کی ازین دلآزاری ها                                           کار بیدلان بود زاری ها

خونین تر از لاله و گل ، دل از وفاداری شد       جز غم ندیدم ثمری ، از این وفاداری ها

ای شعله مهر و وفا ، آفت جان و تنی       چند ای بلای دل و جان ، آتش به دلها فکنی

ای خاک پایت تاج سر من                     بر خاک راهی گاهی نگاهی ، ای دلبر من

دور از تو ریزد ، چشم تر من                                  خونابه دل ، در ساغر من

بازآ که بی رویت بهار عمرم دی شد                 شب جوانی طی شد

 

به قول طلبه ها "الکلام یجر الکلام" یعنی حرف، حرف می آورد. خاطره ها هم این گونه اند. گاهی یک خاطره تو را به سوی خاطره های دیگر می کشاند و ناگهان به خود می آیی  و می بینی چقدر از خاطره اولی فاصله گرفته ای و دور شده ای.

الان همینجوری یک دفعه افتادم به یاد بنان. بعد افتادم به یاد لاله زار، شبی که صدای این آواز بنان را اولین بار آنجا شنیدم در یک مغازه. دستم در دست پدر بود. معمولن چون دستم کوچک بود، فقط یک انگشتش را می گرفتم. میخواست اولین کت و شلوار زندگی ام را برایم بخرد. نمیدانم چه شد که گمش کردم. شروع کردم به گریه. اما می دانستم که نباید حرکت کنم و باید همینجا بمانم تا دنبالم بیاید. چند نفری متوجه شدند و ایستادند و دلداری ام دادند که الان پدرت بر میگردد. آن وقتها تهران خلوت و تمیز بود. تهران شهر متمدنی بود. پیشتاز پایتختهای منطقه بود.

برگردیم به بنان: از او جز خاطراتی از صدایش در ذهن ندارم. اما خاطره او چون شمعی است در تاریکی ذهنم. بعضیها این چنین اند. در ذهنت مثل یک شمع اند. زیبایند.

بنان استاد مسلم آواز و تصنیف ایرانی بود. به قول یکی از اساتید صداسازی: قله، یک قله که رسیدن به آن تقریبن محال است. از این مهمتر اخلاق او. جز خاطره هایی از تواضع و ادب و صدای مخملین مهربانش چیزی از او در دل ما نیست. کاش همه چنین بودند. از انسان چه می ماند جز همین خاطرات آن هم در ذهن و دل دیگران؟

دانلود آواز:

http://www.4shared.com/audio/CAjwslMW/TRACK01.html
http://www.4shared.com/audio/p3TJnGz_/TRACK02.html

 

   + سیاوش روستا - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢

یلدای عشق

یلدای عشق منی تو

طولانی ترین شب زندگی ام

تنها شبی که دوستش دارم

شبی که دوست دارم تا ابد بماند

و  سر آن نداشته باشد که برآرد آفتابی

× × ×

امشب را بیخیال همه چیز. فقط گرمای اجاق و کرسی و عشق و دوستی و صفا.

امشب را میخواهم با صدای گلپا عشق کنم و آن سنتور و ویالن ایرانی ایرانی. تخمه و آجیل و هندوانه.

 

 

   + سیاوش روستا - ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠

پرتقالهای میدان شوش

هرج و مرج در بازار ارز و سکه و اقتصاد ایران بی سابقه نیست. اما این بار گویا اقتصاد ایران در حال سقوط آزاد است. کار از هرج بسی گذشته است. یک فاجعه در حال وقوع است. کی جوابگوست؟ رییس جمهوری که در همین وضعیت بغرنج، مدعی شکوفایی اقتصادی است و می گوید کشورهای دیگر از دولت ما دارند الگو میگیرند؟ او حتا اگر بحران را هم بپذیرد(که نمیپذیرد)آن را بر گردن دشمنان داخلی و خارجی می اندازد. اما چاره چیست؟ آیا این حرفها آب و نان می شود برای مردم؟ مشکل در این است که دولت هیچ بحرانی را هم نمیپذیرد.

خدا کند  این تحلیل درست نباشد که اصلن خود دولت هم در ماجرای ارز و طلا دست دارد. اما میخواهم یک چیز را خطاب به کسانی که خود را "دلسوز نظام" می دانند بگویم: اگر آن معترضان تحصیلکرده سیاسی را توانستید  به خانه باز گردانید، معترض نان و آب را مشکل خواهید توانست. آن جوان دستفروش میدان شوشی تا وقتی که سی کیلو پرتقال روی گاری خود برای فروش دارد، اگر ناراضی هم هست، تحمل می کند. اما وقتی نتواند همان را هم داشته باشد، مشکل می توان مانع او شد و او را به خانه اش بازگرداند، خانه ای که هیچ در آن برای خوردن ندارد.

 پیشنهادم این است که دلسوزان نظام دست از دشمنان از جنس آدم بردارند و بروند سراغ دشمنانی از قبیل پول و ارز و طلا، رفاه مردم، نان شب و همین پرتقال.

 

پ.ن: پاسخهای دولت فعلی به مشکلات مملکتی هم شنیدنی است. رییس دولت چندی پیش سخنی گفت با این مضمون که: "دلار در اقتصاد ایران حتا 900 تومان هم ارزش ندارد منتها بعضیها با خرید دلار و جمع آوری آن میخواهند قیمت آن را بالا ببرند."

اما ایشان نگفت که حتا اگر این ادعا درست است، چرا چنین کسانی در دیگر کشورها مجال ظهور ندارند؟ آیا خود دولت نیست که با سیاستهای غلط و حتی بی سیاستی امکان این کار را فراهم می کند؟ چرا در دیگر کشورها چنین اتفاقی نمی افتد؟

شرط اول کنترل این وضعیت ایجاد امنیت است. مردم وقتی ندانند فردا ممکن است بر اثر تصمیمات ناسنجیده دولت چه بلایی سر ارزش پول ملی بیاید، می روند سراغ طلا و دلار و ارزهای خارجی. این خیلی ساده است. حتی افراد عامی هم میدانند.

 

   + سیاوش روستا - ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩

مرگ دو سیاستمدار

 

 

این روزها دو سیاستمدار مردند. اما او کجا و این کجا!

 

پ. ن: اعتراف می کنم از صحنه  گریه زنهای کره ای برای مرگ این مرد که سالها یک ملت محتاج نان شب را در اسارت داشت خنده ام گرفت. یعنی واقعن گریه شان خنده دار بود. خیلی خنده دار. ببخشید.

- کمی که به دو عکس نگاه کردم چیزی به نظرم رسید و اضافه کردم: قضاوت از روی شکل ظاهر و لباس افراد کار درستی نیست. اما این بار را استثنا کنیم. چهره و لباسها و نوع ژستها را نگاه کنید. چیزهایی دستگیرتان میشود. زاویه دوربین هم مهم است. به آن هم توجه کنید.

   + سیاوش روستا - ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۸

سگ، سکوت، کویر

 جایی در کویر سراغ دارم که هیچکس گذارش به آنجا نمی افتد. آنجا سکوت عجیبی دارد. گوش ات سوت می کشد از سکوت. گاهی یک سگ بسیار لاغر و نحیف را در آنجا می بینم.  سگ عجیبی است. او هم ساکت است. تا من آنجا هستم، کنارم می نشیند و من هم معمولن با دست پر می روم سراغش. عین کویر ساکت است.

 آنجا چیزهای زیادی از جهان و زندگی دستگیر آدم میشود. معانی بسیاری را شهود میکنی که نمی توانی بر زبان بیاوری. سکوت کویر خیلی حرفها برای گفتن دارد.

 اگر سیاستمداران هر از چندگاهی تنها به چنین جایی بروند، خیلی از آرا و رفتارهای سیاسی شان تغییر می کند. خواهند فهمید که جهان و زندگی بیش از آن که آنان فهمیده اند بزرگ و شگفت است که یک نفر بتواند بر آن حکم براند و قانون برایش تعیین کند. دنیا ارزش دارد ولی ارزش خیلی کارها را ندارد.

 و این سگ چقدر فهمیده است. سی ثانیه همینجوری ایستاد و حرکت نکرد تا من عکسش را بگیرم. کی گفته است سگ نمی فهمد؟ و کی گفته است اخلاق سگ، "سگی" است؟ چشمهایش را نگاه کنید.

پ ن: این هم یکی از رفقای ما. مگر رفاقت شاخ و دم دارد؟

   + سیاوش روستا - ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦

مونگولهای کرملین

یعنی روسیه با این پیشنویسش علیه سوریه ما رو ارضا کرد!

یکی نیست به مونگولهای کاخ کرملین بگه داداش شما دنیا رو پپه فرض کردید؟ بابا شما چقدر خرید آخه چقدر؟

×خداوکیلی قیافه و هیکلشان هم غیرطبیعی است. سر به اون بزرگی و قد به این کوتاهی و این همه خودشیفگتی!

   + سیاوش روستا - ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥

تویوتا

بالاخره مجبور شدم اعتراف کنم که من مدتی است عاشق شده ام و هیچ راهی نیز برای رسیدن به معشوق سراغ ندارم. از سر بی غیرتی نیست که عکس معشوق را نشانتان میدهم. آخر تا کی صبر؟ تا کی هجران و فراق؟ بالاخره این دل طاقتش طاق می شود و رسوا می کند.

 

 

تا کی در آرزوی این دو چشم؟ صبرم تمام شد:

 

دو چشمانت پیاله ی پر ز می بی

خراج ابروانت ملک ری بی

همی وعده کردی امروز و فردا

نمیدانم که فردای تو کی بی

 

 

دلم از دست تو دایم غمینه

به بالین خشتی و بستر زمینه

همین جرمم که مو، تُه دوست دیرم

که  هر که تو دوست دیره، حالش همینه

 

 

 

غم عشقت بیابان پرورم کرد

فراقت مرغ بی بال و پرم کرد

به مو واجی: صبوری کن صبوری

صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

 

* بهترین دین عالم، بهترین مذهب دنیا، بهترین مردم، این همه منابع و ثروت، پاکترین دولت تاریخ و تر و تر و تر  تا دلت بخواهد. اما آخر من چرا باید به معشوقم نرسم؟ کار هم که به اندازه درازگوش پشت گوش مخملی.

**زمان جنگ آخرین مدلهای تویوتا قبل از اینکه در تهران پیدایش شود، اول میامد زیر پای این دایی تان. اما خیلی وقت است جنگ تمام شده و ما هم مرخص شده ایم. لذا از معشوقمان دور افتاده ایم. توضیح آنکه این ماشین، ماشین سر پایی عربهای خلیج فارس است.

***آقا دو کار برایم بکنید: یکی علت نرسیدن مرا به معشوقم در نامه ای برایم پست کنید و دیگر اینکه به قدر وسع خود کمکم کنید. قیمت ماشین در ایران فقط 105 میلیون تومان است. کمکهای جنسی هم قبول می کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

در آخر: درود بر شیخ صفی و تبارش!

   + سیاوش روستا - ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥

برخیز!

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را

...

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل

نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش

جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود

صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

 

زبانی خوشتر از زبان رندان عالم سراغ ندارم و کلامی استوارتر از کلام تار و عود و دف. و چه خوب آدم را قانع و خاموش می کنند اینها. در اینجا کبری و صغرای ردیفهای بیات ترک منتج تر از هر شکلی است حتا شکل اول. اینجا هیچگاه نتیجه تابع اخسّ مقدمات نیست. نتیجه را از پیش دانیم که چیست و از ملامت این و آن نیز هیچ ملالی نیست.

 

* تصمیم داشتم دربارۀ مطالب کامنتهای پست قبلی چیزی بنویسم. دیدم مشکل این است که نمی توان دربارۀ بسیاری از مسائل پیرامونی آن سخن گفت و آنجا دیگر نمی توان چندان رندی کرد. از خیرش گذشتم. از دوستان عذرخواهی می کنم.

   + سیاوش روستا - ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٤

شیخ صفی و تبارش

قدیم­ترین کتاب دربارۀ شیخ صفی الدین اردبیلی که دودمان صفویه به او نسب می برند و گویند ریشه های حکومت صفوی را نیز همو پی ریخت، کتاب صفوة الصفا نوشته ابن بزاز است. کتابهای دیگر همگی از این منبع استفاده کرده اند و جز این هیچ منبعی نداشته اند. نخستین بار زنده یاد احمد کسروی با دلایل تقریبا متقن استدلال کرد که اخلاف شیخ صفی پس از به حکومت رسیدن، دستور داده اند این کتاب به بهانه تصحیح، دستخوش تغییراتی شود. این تغییرات یا بهتر است بگویم تحریفات، هر جا را که بوی تسنن شیخ صفی به مشام می رسیده، هدف گرفته و به منظور تبدیل شیخی کرد نژاد شافعی مذهب به سیدی امامی هر مطلبی را که خواسته عوض یا حذف کرده است. کسروی مقالاتی در مجله آینده آن روزگار نوشت که نشان می دادند شیخ صفی و حتی مرادش شیخ زاهد گیلانی(پدر زن او که صفویان از شکم همین زن می باشند)بر مذهب اهل تسنن بوده است. تردید جدی در سیادت شیخ صفی نیز از دیگر موضوعات کسروی است. بعدها این تحقیقات در کتاب "شیخ صفی و تبارش" چاپ شد که هم اکنون نیز موجود است. استدلالهای کتاب بسیار خواندنی و علمی و مواجهه با آنها بسیار سخت است. کسروی در اثبات تسنن شیخ صفی از منابع پیشین نیز استفاده کرده.

جالب است تحریف کنندگان صفوة الصفا ناشی گریهایی نیز داشته اند و گاه در تحریف مثلا یک عبارت صدر آن را تغییر داده و گویا توجه نداشته اند که آنچه اضافه کرده اند با ذیل همخوانی ندارد. برخی از منابع بعدی دوره صفوی که متوجه این ناهمخوانیها شده اند گفته اند اینها را معاندان به کتاب وارد کرده اند. اما یافته شدن نسخه های قدیمی تر کتاب یاوه بودن ادعای اینان را نشان داده. مطالعه کتاب آشکار می کند که حتا نسخه تحریف شده صفوةالصفا به خوبی تسنن شیخ صفی را اثبات می کند.

جالب است که هم شیخ زاهد گیلانی مراد شیخ صفی و هم خود شیخ صفی، کردنژاد بوده اند و در القاب و انسابشان نسبت "الکردی" دیده می شود.

 

* این یادداشتی است که هنگام تالیف مقاله ای مرتبط با صفویه برای دایرةالمعارف بزرگ اسلامی نوشته ام.

   + سیاوش روستا - ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٢

شب سکوت کویر

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار

 
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار


دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار

 
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار

 
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار

 
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار

 
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار


با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار

 
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار

 
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار

 
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار

 
بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ یار

 
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون


ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار

 
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار

 بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

 

باید در میان اوقات فراغتت وقتی را بگذاری برای گریه. بنشینی گریه کنی عین بچه ها عین زنها. اوقات فراغت نه. ساعات کاری و مهم ات حتا.

باید گریه کنی برای چیزهایی که باید برایشان کاری بکنی و نمی توانی. برای چیزهایی که باید از آنها بگویی و بنویسی اما نمی توانی. برای کسانی که باید به یادشان باشی و نیستی. برای کسانی که کسی را ندارند و تو میان کسانت هستی. برای بودن خودت که نباید باشی و می باشی. برای آنها که رفتند و تو باید می رفتی. برای آنان که باید باشند و به جایشان تو نشستی. برای کسانی که خیلی خوبند، برای کسانی که خیلی مَردند. برای کسانی که خیلی نازند. برای کسانی که دنیا ارزشش به وجود آنهاست اما نیستند. در بندند، تنهایند، تشنه یک همدمند. گاهی باید عین بچه ها گریه کنی عین زنها. بچه ها و زنها را دوست دارم، هر وقت کاری از دستشان بر نیاید گریه می کنند. راحت گریه می کنند.

گاهی اگر مثل بچه ها و زنها گریه نکنی خیلی نامردی.

   + سیاوش روستا - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠

سالگرد اعلامیه حقوق بشر

سالگرد صدور اعلامیه جهانی حقوق بشر گرامی باد. (فقط در همین حد)

 

× ایران هم جزو امضاکنندگان اعلامیه است.

× ظاهرن گوگل پلاس هم فیلتر شده. فقط گاهی میشود بازش کرد. امروز نشد.

   + سیاوش روستا - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠

مرگ زمین

نگاهی به وضعیت آب و هوایی زمین آدم را به وحشت می اندازد. زمین به سرعت در حال نابودی است. بسیار سریع. از اقدامی چشمگیر خبری نیست. سیاستمدارها نزدیکی خطر را هنوز حس نکرده اند و هی بر دود و دم کارخانه های خود می افزایند. هر کس به فکر منافع کوتاه مدت ملی خود است. آمریکا اقدامات خود را به سال 2020 موکول کرده است و ایران ما در لیست ده کشور اول آلوده کننده جهان قرار دارد.

از آدم بی شعورتر هم میان موجودات عالم هست؟

 

   + سیاوش روستا - ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۸

رندی حافظ و ما

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به درنرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

 

بسیاری از گفته های حافظ در این غزل(و غزلهای دیگرش)معنای معکوس دارد. او می گوید: "خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود" اما از قضا خیلی هم به چنین دلی علاقه ندارد و در مصرع دوم از بیت بعد هم تلویحن به این نکته اشارت برده است: "ولی چگونه مگس از پی شکر نرود". یا در چند بیت بعد به دل خطاب می کند که هرزه گردی و هرجایی را بگذار کنار که کارت بدین شیوه به پیش نمی رود؛ اما او نمی گوید "شیوه" بلکه هرزه گردی و هرجایی بودن دل را "هنر" می خواند. رندی حافظ در همین نکته هاست که لو می رود. شاید او با این روش می خواهد بر مبالغه کلام بیفزاید؛ اما نگاهی به اوضاع و فضای جامعه آن روزگار نشان می دهد که او چاره یی نیز جز این نداشته است و آخرین بیت غزل نیز شاید گواهی باشد بر این مدعا. رندی او شاید چیزی بوده است شبیه رندی ما وبلاگ نویسهای فعلی ایران.

 

شاید بیربط: بشار اسد همچنان در سوریه جان میگرد.

   + سیاوش روستا - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٥

اندر ماجرای سفارت انگلستان

در رفتار دیپلماتیک چیزی با عنوان غیرت، انتقام، احساس و مانند آن تعریف نشده است. اصل و اساس رفتار دیپلماتیک، حفظ منافع ملی و حمایت از شهروندان خود است یا صرح­تر بگویم: اصل، زندگی است و اساس تصمیم­ گیریها، میزان سود و زیانی که به این زندگی وارد می شود. از این رو، گنده ­گویی احساسی و شاخ و شانه کشیدن و به پر و پای دیگران پیچیدن در رفتار هیچ دولت خردمندی دیده نمی­شود.

انزوای سیاسی یک کشور تنها لحاظ سیاسی ندارد و تبعات گسترده­ ای در همۀ عرصه­ های زندگی مردم آن کشور خواهد داشت و به اقتصاد، امنیت، علم و دانش و سلامت جسم و روح و روان آنان راه خواهد گشود. انزوا، وضعیت را هرچه هست بدتر می­کند. در جهان امروز اصلن نمی­توان لاف خودکفایی سر داد. هیچ کشوری خودکفا نیست. همه به یکدیگر نیازمندند. جهان به هم گره خورده و حادثه­ای در آن سوی جهان بر زندگی من در این سوی جهان اثر می­گذارد و بالعکس. برای همین باید به دیگران حق داد که در هر حادثه­ ای در جهان کنجکاوی و دخالت کنند و میزان تاثیر آن را در زندگی خود بسنجند.

حرکت چند روز پیش دانشجویان(دانشجو یا غیردانشجو، خودجوش یا غیرخودجوش)درست دو روز قبل از اینکه قرار بود اتحادیه اروپا دربارۀ وضعیت اتمی ایران جلسه برگزار کند، باعث شد تا بدترین و سخت ­ترین تصمیمات را دربارۀ کشورمان بگیرند. این جلسه چون انبار باروتی بود که جرقۀ آن شد اشغال سفارت انگلیس. بیش از 180 شخصیت حقوقی وحقیقی ایرانی تحریم شدند. حمل و نقل ایران هدف مستقیم قرار گرفت. و ما با این حمل و نقل مایحتاج جاری کشور را وارد می کردیم یعنی گندم و برنج و خوراکی و پوشیدنی و خودرو و قطعات وسایل و کارخانه­ جات و بیمارستان و ... . این یکی از بخشهای تحریم شده بود. و این تصمیم اتحادیه اروپا نیز تنها یک پیش قسط بود و آنان وعده دادند که بر روی تحریمهای دیگری هم مطالعه خواهند کرد.

هر کس که در ایران یک زندگی معمولی دارد(یعنی خودش روی پای خودش ایستاده و از امکانات دولتی استفاده نمی ­کند)از این تحریمها آزرده و حتی وحشت ­زده شد. زندگی در ایران سخت می­ شود و این سزاوار مردم رنج دیده ما نیست و باز هم فرار مغزها و فرار سرمایه­ ها و بیکاری و تورم و ... .  راستی ما به کجا می­رویم؟

رجزخوانی نماینده مجلس کدامیک از این  معضلات را حل خواهد کرد؟ آیا به صرف این که صدای خود را کلفت کنیم و دولت انگلیس را مخاطب بسازیم، مشکل حل است؟ اصلن ما در وضعیتی هستیم که بهانه بیشتری به دست آنان بدهیم؟ و آیا اگر آن نماینده محترم مجلس زندگی شخصی­ اش مثل من به میزان کار و زحمت خودش در بازار آزاد(نه با کمک دولتی)بسته بود، باز هم کرکری می­خواند یا با فکر و اندیشه و نظرداشت عواقب و اندکی چاشنی زیرکی سخن می­راند؟ داد و فریاد بدون پشتوانه چه سودی دارد؟ اگر قرار است برای دنیا شاخ و شانه بکشیم، باید اول پشتوانه داشته باشیم، باید آنها را به خود وابسته کنیم نه اینکه نیاز صد ساله­ شان به همان نفت و گازمان را نیز از بین ببریم. بود و نبود ما باید در زندگی آنها نقشی داشته باشد. حذف یک شخص یا کشور که هیچ کس به او وابسته نیست، چه هزینه ­ای برای دنیا دارد؟

   + سیاوش روستا - ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۱

وبلاگ در نظر من

وقتی رو به روی یک آدم که دوستش دارم می نشینم، احساس و لذتی شگفت دارم. از او انرژی مثبت می گیرم. پرواز می کنم انگار اگرچه احساس پروازم را پنهان کنم. احساس می کنم که دنیا هنوز ارزش ماندن و زحمت نفس کشیدن را دارد. عمیق ترین لذت من در زندگی ام همین است. خواندن یک وبلاگ هم باید کمابیش برایم چنین احساسی را بیافریند وگرنه سخت می توانم بخوانمش. به نظرم وبلاگ جای طرح مباحث علمی نیست مگر آنکه نویسنده زیرکی به خرج دهد و مطلب علمی را طوری به زندگی جاری گره بزند. خواندن وبلاگ وقتی برایم می صرفد که مانند ساعتی نشستن با محبوبی باشد. وبلاگ باید چنین حالی در من ایجاد کند وگرنه سخت است خواندنش برایم. گاهی البته دوست داشتن نویسنده باعث می شود که علی رغم بی علاقگی به مطالب او، باز هم نتوانم صرف نظر کنم. در چنین مواقعی خواسته یا ناخواسته با کامنت جبران مافات می کنم و نویسنده را می برم سراغ چیزهایی که خود به آن علاقه مندم. من وبلاگ را چیزی مثل دفترچه خاطرات و یادداشتهای روزانه می دانم. جذابیت وبلاگ را هم در این می دانم که خواننده با یک فرد و شخص طرف است و در وبلاگ راهی به دنیای باطنی همو پیدا می کند و از حال و هوا و احساسات او آگاه می شود. وبلاگ خیلی شخصی و فردی است. به نظرم کاملا باید بوی نویسنده را بدهد.

یکی از کارکردهای وبلاگ جبران دوری است. یعنی دور بودن من را از دوستم حداقل کمی جبران کند. شاید برای همین است که معمولا کمتر سراغ وبلاگ اعضای خانواده یا دوستان دم دستم می روم چون آنها کنار منند و من از لذت بودن در کنارشان برخوردارم و سراغ خودشان می روم نه وبلاگشان.

اصل در وبلاگ برای من نویسنده آن است و من هیچ وقت به اصل "مرگ مولف" در وبلاگ پایبند نخواهم بود. این را هم بگویم که من خیلی خودخواهم و به وبلاگ کسی که دوستش ندارم، اصلن سر نمی زنم و کسی را هم که دوست دارم، بیچاره اش می کنم با کامنت و خیلی اعتقاد به لزوم حفظ کلاس و از این چیزها ندارم نه برای خودم و نه دیگران؛ یعنی ارتباطات این طوری را منافی کلاس و جایگاه نمی دانم و راحت راحتم(مگر بو ببرم که طرف خوشش نمی آید که در این صورت به حداقل بسنده می کنم).

 هُمایِ اوجِ سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

   + سیاوش روستا - ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩

لعنت!

با خود فکر می کردم هر خوشی، شادی و لذتی که تا امروز داشته ام، مثل یک خواب بوده است. از آنها هیچ چیز به من نماسیده است والان هیچکدامشان وجود ندارد. به یادم هم نمانده است. حتی تبدیل شده است به رنج. وقتی لذتی را از دست می دهی، نبودش رنج است. مگر جز این است؟ تنها چیزی که از خوشی و لذت می ماند، همین رنج عدم است. اما رنج و درد همیشه هست. رنج یک اصل است؛ اصل زندگی. تنها چیزی که واقعن در این دنیا وجود دارد، رنج است رنج و رنج. و ما خودمان را خر می کنیم که زندگی زندگی زندگی.

   + سیاوش روستا - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸

غمزه

اینجا حافظ به اصطلاح ما قاط زده است. یعنی دیگر نمی دانسته چه بگوید برای معشوقش که دلش خنک شود. زمین و آسمان را دوخته است به هم.
یک روز که این غزل را می خواندم دیدم آن تعبیر مشهور شاملو برای آیدا که «نگاهت شکست ستمگری است» برگرفته از این بیت همین غزل است که «به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن». غوغایی است در این غزل.
 
کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن

به باد ده سر و دستار عالمی یعنی
کلاه گوشه به آیین سروری بشکن

به زلف گوی که آیین دلبری بگذار
به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن

برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس
سزای حور بده رونق پری بشکن

به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر
به ابروان دو تا قوس مشتری بشکن

چو عطرسای شود زلف سنبل از دم باد
تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن

چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن
 
 
برای شنیدن فایل صوتی با صدای موسوی گرمارودی به پست قبلی مراجعه کنید.

   + سیاوش روستا - ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦

کرشمه

 

http://www.1doost.com/Hafez-399.htm

   + سیاوش روستا - ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥

مولانا

 

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهرآب چشیده‌ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پام بر بند چه سود

***

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هرچه بادا بادا

***

از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

***

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است

هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

   + سیاوش روستا - ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥

حمله نظامی به ایران

 

در تاریخ زیاد خوانده ایم که بعضی حمله ها به کشور ما با دعوت یا چراغ سبز یک نفر یا یک جریان داخلی بوده است. البته که بی کفایتی شاهان هم بسیار موثر بوده است. مثلا همین حمله مغول به ایران بر اثر بی کفایتی شاه بوده، اما پیامهایی هم از داخل به گوش چنگیز رسیده است. اگر گزارشهای تاریخی صحیح باشند، نتایج جالبی می توان گرفت هم درباره رفتار دیپلماتیک شاه و هم رفتار مخالفان داخلی او. نتیجه گرفتن را می گذارم بر عهده خوانندگان و بعد مطلبم را می گویم:

علاءالدین محمد خوارزمشاه (دوران سلطنت از ۵۹۶ تا ۶۱۷ هجری قمری)، پسر تکش خوارزمشاهی، نامدارترین پادشاه خوارزمشاهیان بود. در زمان او پهناوری پادشاهی خوارزمشاهیان به اوج خود رسید و با حکومت چنگیزخان همسایه شد. دوران سلطنت او عمدتا به سرکوب مخالفان گذشت که با قتل عام‌ها و کشتارهایی نیز همراه بود. قسمت عمده مبارزات وی با غوریان و قراختائیان بود. خلیفه عباسی که در بغداد مستقر بود، رابطه خوبی با سلطان نداشت و همواره غوریان و قراختائیان را بر علیه او تحریک می‌کرد.(ویکیپدیا)

این را که با حمله مغول چه بر سر ایران و بخش عمده جهان متمدن آن روزگار آمد، خود می دانید. شاید دعوت کنندگان مغول برای حمله به ایران از عظمت فاجعه ای که به استقبالش رفتند از پیش خبر نداشتند. شاه هم نمی دانست که با رفتار نابخردانه اش چه بلایی بر سر خود و ایران می آورد. امروز قضاوت ما هم درباره آنها چندان خوشایند آنها نیست. البته من از کسانی نیستم که خیلی دغدغۀ قضاوت نسلهای بعدی را دارند. اما معتقدم با گذشت زمان بسیار بهتر می شود از یک جریان یا واقعه تاریخی تصویر کشید و درباره اش قضاوت کرد. بنابر این قضاوت نسلهای بعدی معمولن از قضاوت معاصران بی غل و غش تر است. چون آنها کمتر ذی نفع هستند و قضاوت و نظر معاصران واقعه را هم در چنته دارند و از آن سود می برند و در قضاوت خود به کارش می گیرند. غرض آنکه آنها در آن زمان ملطفت نبودن که چه می کنند و دست به سوراخ چه ماری می برند. به نظرشان کار بسیار درستی می کرده اند.

بگذریم. این روزها خیلی شنیده ایم که آقا اگر جنگ بشود شما دوباره می روید؟ منظورهای کنایی این سوال البته مشخص است و من کاری به آنها ندارم. اما هرچه با خودم فکر می کنم و وقایع جنگ هشت ساله را به یاد می آورم، می بینم پاسخم به این سوال مثبت است. برای من هر کس به خاک کشورم حمله کند به هر بهانه یی باشد، دشمن است اگرچه امروز دشمن من نباشد. اگر قرار باشد ایران با یک حمله نظامی یک ساعته،  فورن تبدیل شود به دانمارک، من همین ایران امروز را می پسندم. من حاضرم در بدترین شرایط زندگی کنم اما یک کودک از صدای انفجار از خواب نپرد و پریشان نشود. چه سود آن رفاهی(به فرض که واقعن رفاهی در کار باشد)اگر با ریختن خون حتی یک نفر فراهم آید؟ آیا این نمی شود همان هدف وسیله را توجیه می کند؟ چه فرق می کند یک نفر با صد میلیون نفر؟ واقعن نمی فهمم. من نمی فهمم این چه استدلالی است که "برای جلوگیری از کشتار مردمان بیشتری به دست فلان حکومت، مشکلی نیست اگر تعداد کمتری از مردم کشته شوند!" یا این سخن مزخرف که "هر چیزی هزینه یی دارد"! اگر جنگ بر تو تحمیل شد، خرده یی بر تو نیست و چاره ای نداری جز دفاع و تحمل رنجهای آن؛ اما این که خود سراغش بروی حرف دیگری است.

اگر ما دغدغۀ ارزشهای انسانی را داریم، باید بدانیم که اولین چیزی که در جنگ به لجن کشیده می شود(با هر هدفی که باشد)همین ارزشهاست. با جنایت نمی توان ادعای جنایت ستیزی داشت و با جنگ نمی توان مدعی صلح بود.

اگر به ایران حمله ای بشود(که البته بعید می دانم)، من لباس سربازی ام را به هر لباسی ترجیح می دهم هرچند خیلی دل خوشی از آن ندارم.

   + سیاوش روستا - ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٤

سخنان محمدرضا لطفی علیه استاد شجریان

 

قبلا هم از جناب استاد لطفی چنین سخنانی شنیده بودم. اما این بار واقعا نوبر است. خواستم به یکایک فرمایشهای ایشان جواب بدهم؛ اما دیدم جواب لازم ندارد و هر کس که در این مملکت زندگی می کند با خواندن مصاحبه استاد لطفی بی اساس بودن سخنان ایشان را در خواهد یافت. عجیب است که آقای لطفی به قول خودشان "نفهمیده اند" که چرا استاد شجریان اعتراض می کند. از مسائل سیاسی که بگذریم، در این سی سال موسیقی ما نسبت به دوره پیشین چه پیشرفت و جهشی داشته؟ آیا همین برای استاد شجریان کافی نیست تا اعتراض کند؟ آیا ممنوع کردن پخش صدای بیشتر خوانندگان و استعدادهای پرآوازه و موفق روزگار پیش از انقلاب برای اعتراض کافی نیست؟ آیا ممنوع کردن آوازخوانی زنان جای اعتراض ندارد در حالی که در همه کشورهای اسلامی این ممنوعیت وجود ندارد؟ آیا این که ساز را نمی توان در رسانه ها حتی نشان داد، جای اعتراض ندارد؟ آیا این که فروشندگان ساز و آموزشگاههای موسیقی تحت فشارند جای اعتراض ندارد؟ آیا در این سی سال ما کسی مثل مشکاتیان و شماعی زاده و ... در آهنگ سازی سنتی و پاپ و یا در نوازندگی پرورانده ایم، فرید فرجاد، روحانی، کسایی، کامکارها، یاحقی،  علیزاده، پیرنیاکان، درخشانی و حتی خود این آقای لطفی؟

آیا نظام سیاسی ما با موسیقی مخالف نیست؟ آیا در این کشور حتی یک سالن مخصوص اجرای موسیقی داریم؟ آیا اهالی موسیقی در این کشور تشویق می شوند یا به آنان القابی مانند مطرب و آوازه خوان عطا می کنند؟

دست آخر، آیا تریبونی برای کسی که بخواهد این مشکلات را با مسئولان و مردم در میان بگذارد در این ممکلت هست؟ کجاست تا ما شجریان را برای مصاحبه با رسانه های خارجی محاکمه کنیم؟

آقای لطفی در این مصاحبه حتی سراغ تهمتهای سیاسی هم رفته اند و بیشتر از اینکه شخصیت هنری استاد شجریان را نقد کنند، سراغ شخصیت و مسائل خصوصی ایشان رفته اند که هیچ ربطی به آقای لطفی ندارد. ناراحتی من این است که آقای لطفی با این رفتارشان دارند «استاد لطفی» را از ما می گیرند. حیف است. حیف است به خدا! نمی خواهم سراغ انگیزه های شخصی چنین موضعگیریهایی بروم. از خود مصاحبه آشکار است.

 

متن مصاحبه

به گزارش مجله موسیقی ملودی، لطفی گفت:

 شجریان از سال ۵۷ و بعد از انقلاب تا امروز بالاترین حجم تولید و بیشترین و موفق‌ترین کنسرت‌ها را داشته است. اگر شجریان قبل از انقلاب یک دهم موسیقی تولید کرده بود، بعد از انقلاب صد در صد تولید داشته است. شخص آقای شجریان اگرچه مانند بسیاری از موسیقی‌دان‌ها دچار مشکلاتی بوده ولی هیچ‌وقت برنامه‌هایش قطع نشده، آثارش منتشر شده، کنسرت‌هایش برگزار شده و همیشه مجوز گرفته است.

اولین کنسرت‌های این مملکت را در شهرستان‌ها شخص شجریان برگزار کرده است. خود آقای خاتمی در زمان وزارت‌شان در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در کنسرت اصفهان شجریان حضور داشتند. امروز من شخصاً نمی‌فهمم شجریان به عنوان یک موزیسین موفق که این همه کنسرت داده و کار تولید کرده و آثارش در رادیو و تلویزیون پخش شده و بیش از ۳۰۰ کنسرت خارج از کشور داشته، چرا اکنون اعتراض می‌کند؟‌ من این را نمی‌فهمم. یک وقت شما را برای سالیان دراز محروم کرده‌اند و با کلی بدبختی یک کنسرت برگزار می‌کنید و هزارگونه مشکل دارید و اعتراض می‌کنید؛ اگر چنین شخصی بخواهد بر روی این مسائل صحبت کند قابل فهم است.

من اصلا دوست ندارم هنرمندان‌مان تریبون خودشان را از داخل به خارج از کشور ببرند. به همین دلیل شخص من هرگز با بی‌بی‌سی مصاحبه نکرده‌ام. با صدای آمریکا در طول ۲۵ سال فعالیتم در خارج از کشور به طور مشروط مصاحبه کرده‌ام.

بی‌بی‌سی، صدای آمریکا، رادیو بین‌المللی فرانسه و یا سایر رسانه‌های آن‌طرفی در ۱۰ سال اخیر مواضع اپوزیسیون به ایران دارند و گاهی اوقات نیز کار را به براندازی حکومت نیز می‌کشانند. این را ما امروز به طور رسمی می‌دانیم و آخرین صحبت‌های وزیر امور خارجه انگلستان همه موید این رویکرد آن‌ها است. طبیعی است وقتی امروز رسانه‌های آن‌طرفی این امکان را به یک هنرمند می‌دهند تا بیاید در بی‌بی‌سی صحبت کند، حتماً باید در درجه اول اپوزیسیون یا نیمچه اپوزیسیون باشد.

من حق دارم دوست نداشته باشم به عنوان یک هنرمند در صدای آمریکا و بی بی‌سی انگلستان که به عنوان دو ارگان دولتی مشغول فعالیت هستند، حرف بزنم. من حتی اگر هزار مشکل در ایران داشته باشم ترجیح نمی‌دهم هرگز در تریبون‌هایی که قصد اصلاح و کمک به مردم ایران را ندارند هم‌صدا شوم. این سلیقه شخصی من است. ولی کسانی که این کار را می‌کنند اگر چه به آن‌ها انتقاد دارم اما کار آن‌ها را ممنوع نمی‌دانم. آن‌ها زندگی و مسئولیت خودشان را دارند. ولی باید مسئولیت را فردی نبینند.

این نوازنده سه تار اظهار داشت: «شجریان اگر این مسئولیت را فردی ببیند، مشکل به وجود می‌آید. این مسئولیت و مشکل، یک مشکل اجتماعی عمومی است و حرف‌ها و گفته‌ها برای نگرانی از وضعیت موسیقی کشور است. اما آن‌چه از گفته‌های شجریان در رادیو استرالیا، بی‌بی‌سی و صدای امریکا دنبال کرده‌ام، تنها در ده‌درصد از صحبت‌هایشان به مشکلات موسیقی اشاره داشته است.

لطفی گفت: من می‌گویم یک موسیقی‌دان اول می‌بایست دردش خود موسیقی باشد. در این مصاحبه اخیر مصاحبه کننده از ایشان می‌پرسد: الان که آلبوم مرغ خوشخوان شما مجوز رسمی گرفته و کنسرت هاتان نیز در ایران اعلام شده مشکلی ندارد، برخورد شما چگونه است؟ شجریان از کنار این مسأله رد می شود و جواب قانع کننده‌ای نمی‌دهد.

وی ادامه داد: به نظر من وقتی پهلوان شدید، مسئولیت شما مسئولیت یک گروه نیست؛ بلکه مسئولیت همه ملت را برعهده دارید. در واقع سخن شما می‌بایست بازتاب سخن همه ملت ایران باشد. من خودم این مشکلات را بعد از انقلاب داشته‌ام و بدون اینکه حتی خبر داشته باشم از اسمم کلی سوءاستفاده شده است. به نظرم چنین حرکت‌هایی بیشتر سیاسی محسوب می‌شود تا فرهنگی هنری، و این نظر شخصی من است.

اما در مورد شجریان این مسأله کاملاً متفاوت است. شجریان هیچ وقت به‌دنبال ایجاد یک جریان فرهنگی هنری مستقل با شرکت همکاران خودش نرفته است. یک شرکت اقتصادی به نام «دل‌آواز» درست کرده و کار خودش را مانند یک شرکت تولید کننده انجام می‌دهد و درآمدزایی خوبی هم از گذشته تا به امروز داشته و دارد.

   + سیاوش روستا - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳

شب

ماه عجله دارد امشب

یا تکه ابرها دلشان تنگ شده است برای دریا؟

***

هر شب تا صبح

ماه چت می کند

با خورشید

***

ماه در محاق تکه ابرها

گاهی نگاه می کند فقط

ببیند من بیدارم هنوز

***

به درددل کفشهایش

گوش می دهد

مرد شبگرد

***

   + سیاوش روستا - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱

حسن آقا

 

 

اولین بار که دیدمش همین شکلیها بود. نیم ساعت برایمان حرف زد. من فقط گوش دادم. یکی دو سوال هم کردم که با خنده و شوخی جوابم را داد. جوانی با تیپ  و مدل صورت و موی خاص. با لهجه غلیظ تهرانی. تند تند حرف می زد. رفتارش عجولانه اما عاقلانه بود. همیشه لباس و شلوار جین سفید می پوشید از آن مدلها که خیلی میان بچه حزب اللهی ها رایج نبود. بچه ها به او می گفتند "حسن آقا". من او را هیچ وقت با لباس نظامی ندیدم. نمی دانم شاید هفت هشت سال از من بزرگتر بود. خیلی تیزهوش بود. ریاضی خوانده بود. جنگ که تمام شد دیگر ندیدمش تا چند روز پیش که عکسهایش را در نت دیدم.

کاشکی هیچکس مجبور نمیشد لباس جین سفید را کنار بگذارد و لباس سربازی بپوشد.

   + سیاوش روستا - ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩

لیوان آقای رییس

 

چند وقتی است که به دنبال راه اندازی یک کارگاه تولیدی هستم. بعد از کلی رایزنی و این طرف و آن طرف رفتن و نوشتن طرح توجیهی موفق شدم موافقت یک موسسه مالی اعتباری را برای دریافت وام به دست بیاورم. قرار شد مبلغی با سود بیست و دو درصد پرداخت کنند. شاید دو برابر این مبلغ را نیز خودم خرج کرده ام. اینکه چه کشیدم و به چند نفر برای ضمانت و اعتبار رو انداختم و اعتبار و آبرویم را چقدر خرج کردم بماند. اما به چند نکته رسیدم:

1.     دولت ظاهرا هیچ خبری از رنجها و زحمات تولیدکنندگان ندارد و نگران آنها هم نیست.

2.    بعد از آن که بخش خصوصی با هزار زحمت و بدبختی تولید خود را راه انداخت و گروهی را مشغول به کار کرد، آمار کسانی که به شغل رسیده اند می رود توی کیسه دولت و می شود جزو موفقیتهای دولت در اشتغال زایی.

3.     به محض آنکه یک کارگاه تولیدی وجود پیدا می کند سر و کله ماموران مالیات و وزارت کار و ... پیدا می شود. یعنی بدون آنکه خدمتی کنند توقع خدمات و مالیات و ... دارند.

4.     بانکهای دولتی توانایی پرداخت وام به تولیدکنندگان معمولی(یعنی آنها که به جایی وابسته نیستند و مستقلند)را ندارند و اگر وامی را هم می پردازند برای آنها بصرفه نیست چون سود آنها با توجه به نرخ تورم ایران معقول نیست. اما موسسه های خصوصی با یافتن کلاه شرعی و فراخ بالی مطلق، وامهای با سود درصد بالا می دهند و بدون زحمت صاحب ثروتهای کلان می شوند. البته این بانکها خیلی هم خصوصی نیستند بلکه به ارگانهای غیردولتی وابسته اند و اگرچه از مزایای دولتی استفاده می کنند، درآمد آنها به صندوق کشور نمی رود.

پ.ن: چند روز پیش رییس دولت در دیدار با روسای بانکها، لیوان روی تریبون را بلند کرد و گفت: " تا کی ما باید با یارانه و پول نفت و کمکهای دولتی و ... این لیوان را به قیمتی تولید کنیم و آن طرف آب همین لیوان را بدون یارانه و کمکهای دولتی ارزانتر تولید کنند؟!"این هم از آن سوالهاست که ما باید از ایشان بپرسیم اما ایشان پیشدستی می فرمایند و فرصت این سوال را از ما می گیرند. در ثانی من نمی دانم آن لیوان آقای رییس کجا تولید شده و چه کمکی از دولت دریافت کرده است!

   + سیاوش روستا - ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۸

هوا سرد است

عصر است. هوا سرد است. سردی هوا را هیچ وقت چنین حس نکرده بودم. خیلی سرد است. پناهی نیست. اجاق گرمی نیست. دست گرمی نیست. هوای ایران همیشه سرد بوده است. هوای ایران این روزها از "ناجوانمردانه" هم بسی سردتر است.

   + سیاوش روستا - ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٠

شجریان، حافظ، آلبوم دل مجنون

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید 

فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید

 

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

 که آب زندگیم در نظر نمی‌آید

 

قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم

 درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید

 

مگر به روی دلارای یار ما ور نی

 به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید

 

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

 وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید

 

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

 ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید

 

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

 ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

 

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

 بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید

 

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

 کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آید

 

پ.ن: 1. فکر می کنم اگر حافظ دل مجنون شجریان را شنیده بود، دیوان او الان  از مثنوی هم قطورتر بود.

2. باز می گویم و صد بار دیگر: این غزلها را تا دلت مجنون یک معشوق نباشد که او را با همین چشمهای سر می بینی نمی توانی بسرایی و یا بفهمی یا بخوانی حتی اگر حافظ یا شجریان باشی.

http://www.1doost.com/Hafez-237.htm

   + سیاوش روستا - ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٠

گابریل گارسیا مارکز

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

   + سیاوش روستا - ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٩

ادبیات سیاسی جدید

ادبیات جدید را نگاه کنید(البته در این چند سال دیگر عادی شده است). وزیر اقتصاد می گوید "مرا حلال کنید!" آخر ما که زن تو نیستیم که حلالت کنیم. اصلا حلال کردن یا نکردن اینجا جایش نیست. بحث وزارت است عزیز دل برادر و در این مقام چیزی به نام "حلال کردن" تعریف نشده است.

رییس دولت توبیخی را که شایسته وزیر اقتصاد خود اوست نثار معلوم نیست کی می کند. همه مجلس را تهدید به فاش کردن چیزهایی می کند. اما مگر او وظیفه ندارد این طور چیزها را فاش کند؟ مگر او حافظ منافع مردم نیست؟

می گوید بانک باید فلان و بهمان باشد. اقتصاد باید این طور باشد. خب حالا این "باید باشد" وظیفه کیست؟ این فرمایش مثل آن می ماند که یک خانواده هر روز منتظر پدر باشند تا نانی برایشان بیاورد و پدر هر شب دست خالی بیاید خانه و بگوید: "پدر خانواده باید مسئولیت بپذیرد. پدر خانواده باید خوب کار کند. پدر خانواده باید برای خانواده اش فداکاری کند!"

قربان اینها که گفتی درست. اما هیچ شکمی با آنها سیر نمی شود. هشت سال است که هی اینها را تکرار میکنی. در ثانی، اینها حرفی نیست که تو باید بزنی. اینها حرفهایی است که ما باید به تو بزنیم. تو حتی حرفهای ما را هم می بری.

   + سیاوش روستا - ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۸

برف

داره برف میاد. چه می چسبه! چای، بخاری، فرنی داغ، سیگار. این که کز کنی توی خودت عین گنجیشکه که کپ کرده روی درخت توی باغچه حیاط.

   + سیاوش روستا - ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٧

دلم برایت تنگ می شود

تو را ببینم یا نبینم، دلم برایت تنگ می شود

خیلی سعی می کنم بفهمم؛ اما نمی دانم چرا دلم برایت تنگ می شود

این جنون ادواری نیست؛ من همیشه دلم برایت تنگ می شود

شاید به قول تو مثل پسرهای هفده ساله ام من که هی دلم برایت تنگ می شود

 

به تنت فکر نمی کنم به خدا؛ دلم برای خودت تنگ می شود

 

 

   + سیاوش روستا - ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٦

سرپرست خانواده

آشنایی دارم در یکی از کشورهای اروپایی؛ مرد مهربانی است. چندی پیش با یک زن اروپایی ازدواج کرد. بچه دار شدند. همدیگر را دوست دارند؛ اما گاهی بگو مگوها و مشاجره هایی هم دارند که البته کمی صدایشان بر همدیگر بلند می شود. دولت از ماجرا باخبر شد. بعد از چند فرصت که به آنها داد و باز ادامه دادند، نوزادشان را گرفت. به زمین و زمان زدند؛ اما فایده نکرد. دولت بچه را سپرد به یک خانوادۀ اروپایی و شاید دو سال است می گذرد و دیگر بچه را بازپس ندادند که ندادند.

این ماجرا را مقایسه کنید با ماجرای مردی معتاد اهل روستایی دورافتاده در استان کرمانشاه(گهواره) که چند روز پیش از زندان مرخصی گرفت، سه دختر نه، سیزده و نوزده ساله اش را به بهانه یی به بیابان برد و در کمال خونسردی توی چشمهایشان نگاه کرد و با کلاشینکف چند گلوله به سینه آنها نواخت. متاسفانه فیلم قتل عام را دیدم. مرد با خونسردی و رذالت کامل آنها را می کشد و آنها مظلومانه فریاد می زنند "بابا!" و کشته می شوند. فیلم را آخرین کسی که کشته شده یعنی دختر نوزده ساله از بخشی از ماجرا با موبایل گرفته.

مردک گویا از سر غیرت آنها را کشته. خودش گفته چون حبس ابدی است می داند که دخترانش زندگی خوبی نخواهند داشت و برای همین به زندگی آنها خاتمه داده است. اما من با شناختی که از امثال کثیف او دارم حدس می زنم که از سر غیرت آنها را کشته یعنی چون خودش نیست تا مواظب حرکاتشان باشد. به هر حال فرقی هم نمی کند.

حرف اصلی ام این است که در کشور ما خیلی از سرپرست خانواده ها هیچ لیاقتی برای سرپرستی ندارند و صرفا به دلیل انتساب فیزیکی و خونی این عنوان بزرگ را یدک می کشند و هیچ کس هم نیست که به این مسئله رسیدگی کند. نظارت استصوابی فقط مال مجلس است.

 

 

توضیح عکس: مرد معتاد با سیگاری بر لب در حالی که دارد اسلحه خود را آماده می کند. دومین دختری که کشته می شود در کنار او ایستاده در حالی که خبر ندارد پدر چرا تفنگش را آماده می کند.

نکته دیگر جوانی بیش از حد پدر است. یکی از دخترهای او 19 ساله است. معلوم می شود مرد خیلی زود ازدواج کرده. این یکی دیگر از معضلات جامعه ما یعنی ازدواجهای بسیار زودهنگام است که عمدتا سرانجام خوشی ندارند. آیا برای پدر شدن نباید یک شرط سنی هم داشته باشیم؟

به این مسئله هم خوب فکر کنید که چرا بعضی از مردان و زنان ما مجبور می شوند خیلی زود ازدواج کنند؟

   + سیاوش روستا - ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٦

فردا روز دیگریست

 

میان خورشیدهای همیشه زیبایی تو لنگریست

و ... چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست ...

   + سیاوش روستا - ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٦

کوتاه و طولانی

آدم، کله شق زندگی کند بهتر است یا مطیع حوادث و حرفها و نرمهای مردم و دنیا؟ تجربه چند ساعت یا چند روز افسانه یی، دو روز رویایی، رسیدن به یک خواسته دل، نمی ارزد به مدتی رنج تن و روان؟ اصلا رنجی می ماند اگر قدر آن چند روز یا آن آرزو را بدانی؟

مدت طولانی چه فرقی با مدت کم دارد؟ ماهیتا نباید فرقی داشته باشد. هر دو هم موقتند یعنی رفتنی اند؛ پس می ماند یک تفاوت: یکی مدتش بیشتر است از دیگری. همین

   + سیاوش روستا - ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥

عرف و مرف ایرانی

سنّ بلوغ جنسی چقدر است؟ باید حول و حوش 13 یا 14 باشد با اندکی تفاوت در دختر و پسر. وقتی کسی به بلوغ جنسی می رسد یعنی گرسنه است. میلی در اوست که شب و روز برایش نمی گذارد. او هر قدر هم که خویشتندار باشد، بالاخره اوقاتی از شب و روز را به کلنجار رفتن با این غریزه سپری می کند. کلنجار رفتن یعنی جنگیدن؛ جنگیدنی که همراه نوعی شکنجه و رنج است. در غرب ظاهرا این مسئله حل شده است(درباره درستی و نادرستی روش حل آن اظهار نظر نمی کنم تا متهم نشوم). اما در کشور ما به نظرم این مسئله جمعیت زیادی از جوانانمان را رنج می دهد آن هم خیلی بدجور. و البته ما متاهلها خیلی از این رنج خبر نداریم و برای همین است که مدام فتوا صادر می کنیم برای این قشر پرجمعیت.

سن ازدواج خیلی بالا رفته است و حتی به دهۀ سوم زندگی رسیده است. وقتی فکرش را می کنی، بسیار وحشتناک است که کسی بیست و چند سال با غریزۀ خود بجنگد. این مسئله از لحاظهای مختلف قابل بررسی است؛ از جمله خسارات مادی یی که به جامعه ما می زند. می گویم خسارات مادی چون می دانم کسی که درگیر این قضیه است، بازدهی اقتصادی و کارایی او به اندازه ظرفیتهای واقعی اش نیست. بخشی از نیروی او صرف فکر کردن به این قضیه و سرکوب غریزه خود می شود که اگر حساب هر روز و تعداد نفرات را در نظر بگیری، سر به آسمان می گذارد. من کاری به این لحاظها ندارم هدفم نیز یافتن راه حل مسئله نیست. فقط می خواهم از مظلومیت اینها گزارش بدهم. یک لحاظ دیگر که قابل بررسی است مشکلات فکری و روحی این قشر است. معمولن کسی که درگیر غریزۀ جنسی است تصمیمات درستی دربارۀ مسائل مهم زندگی مانند همین ازدواج هم نمی تواند بگیرد و ... .

در این میان دختران مظلومیت بیشتری دارند و شاید قابل مقایسه با پسران نباشند. پسران شاید راههای ناقصی برای حل مسئله یافته اند؛ اما دختران موظفند به لحاظ عرف مسائلی را رعایت کنند و این باعث می شود که از آن راه حلها محروم شوند. این عرف حتی از شرع ما هم جلوتر رفته و راههای شرعی را هم بسته است.

خلاصه بگویم من معتقدم به این دخترهای سی ساله و بالای سی ساله باید جایزه داد همان جایزه یی که به مریم مقدس می دهند. به خدا آنها از مریم هم مظلوم ترند. وقتی فکرش را می کنی دختری بیست و چند سال رنج و شکنجه را تحمل کرده و دم برنیاورده، مو بر بدنت سیخ می شود. به او باید جایزه داد چون ما را ملاحظه کرده و به ما هم باید جایزه داد چون او را ندیده ایم و نه تنها ندیده ایم که مدام از او ایراد گرفته ایم، وجودش را به نوعی شرم آور دانسته ایم، همۀ عمرش او را ناموس خطاب کرده ایم و می ترسیم حتی او را با نام خودش که خودمان بر او گذاشته ایم صدا بزنیم. منتها جایزه ما از جوایزی است که به شکنجه گران و دژخیمان می دهند و لعنت باید فرستاد بر این عرف و مرف ایرانی که این همه آدم را سالها رنج می دهد و همه را لاغر می کند و خود هی چاق و چاقتر می شود.

   + سیاوش روستا - ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٤

راهزن

گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد

 

×آره به خدا!

 

پ.ن:

1. این مصرع را حافظ برای که گفته؟ برای مراد بیک؟ حسام بیک؟ دزدان دریایی سومالی؟ نه برای یک زن گفته. مصرع اولش این است: "شد رهزن سلامت زلف تو، وین عجب نیست". این را برای یکی گفته که چون بتی بوده برای حافظ. شاید اگر ما او را ببینیم برای ما چندان بت نباشد. او برای حافظ چنین بوده. گاهی خود معشوق هم باور نمی کند که در دل عاشق چنین جایگاهی یافته. معمولا چنین معشوقهایی که لیاقت چنین جایگاهی را دارند، خود را اینقدرها قبول ندارند و اصلا تعجب میکنند که عاشق چنین تصوراتی درباره آنها دارد. این هم یکی از لوازم رسیدن به چنین جایگاهی است. معشوقی که خودش را خیلی قبول دارد، اصلا به چنین جایگاهی نمی رسد. می خواهم بگویم فقط زلف نیست که رهزن سلامت است، برخی صفات و ویژگیهای روحی و روانی و شخصیتی معشوق هم زلف را یاری می کنند گرچه حافظ در اینجا از آنها نام نمی برد یا اصلا به آنها تفطن ندارد.

راهیابی به چنین جایگاهی البته بسیار بسته به روح و روان عاشق است. او در روان خود جای خالیهایی دارد که از قضا فقط این معشوق آن جای خالی را پر می کند. دختری را میشناسم که عاشق سینه چاک عجیبی دارد و سالهاست پای او ایستاده. دختر از قضا فوق العاده هم نیست. خودش تعجب می کند و می گوید با این اخلاق سگی من معلوم نیست این پسر چرا دیوانه من است. به او گفتم من هم قبول دارم که واقعا اخلاق تو سگی است، اما چرا شمه یی از آن را نشانش نمی دهی تا برود دنبال زندگی اش. گفت: صد با نشان داده ام به خدا.

 2. محمدعلی بهمنی یک شعر زیبا دارد. پرویز پرستویی دکلمه کرده آن را. آخر دکلمه پرستویی همینجوری گفته "آره" یا "آره داداش". درست یادم نیست. توی چند وبلاگ دیدم این "آره" را هم وبلاگنویسان دانشمند جزو شعر آورده اند. این جزای کسی است که از روی کاست، اشعار شعرا را مطالعه می کند. حالا این "آره به خدا" از حافظ نیست والله.

3. این مصرع غزل مشهور حافظ را به سهو و حواس پرتی نوشته بودم از سعدی. آقای بابایی پیام خصوصی گذاشته بودند که اصلاح کنید. آمدم اصلاح کنم مطلب زیر را نوشتم. امروز که تلفنی حرف میزدیم گفتند اصلاحیه ات را یک نگاه بینداز که باز اشتباه نوشته ای و از سر لطف و مزاح فرمودند معلوم میشود خودت مصداق همین بیتی و فرو رفته ای در مضمون. بخوانید: 

«3. این مصرع از حافظ است که سهوا و  از حواس پرتی نوشته بودم از حافظ. غزل را از ویکیپدیا کپی کرده ام. راستش من برای نوشتن خیلی وقت نمیگذارم و به جزییات خیلی اهمیت نمیدهم شاید البته این یک عیب باشد.»

   + سیاوش روستا - ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۳

در خیال

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

 

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

 

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

 

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

 

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

 

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

 

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

 

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

 

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

 

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 

   + سیاوش روستا - ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢

درباره دوست نمایانی که ضربه میزنند و می گریزند

تا به حال دیگران چقدر توانسته اند با شما دوست شوند و وقتی نزدیک شدند به شما ضربه بزنند؟ چه اثری بر شما داشته است؟ چقدر توانسته اند به شما ضرر مالی، روحی و روانی بزنند و بگریزند؟

 

می گویند اسب سواری از جایی می گذشت. یک مرد زخمی کنار جاده از او درخواست کمک کرد. مرد از اسب پیاده شد. ناگهان مرد به ظاهر زخمی بر اسب پرید و گریخت. صاحب اسب فریاد زد: "می روی برو؛ اما بدان که دیگر برای هیچ زخمی یی از اسب پیاده نمی شوم.»

نمی دانم چقدر به درستی تصمیم صاحب اسب اعتقاد دارید. آیا حساب مردم را باید پای هم نوشت؟ آیا صاحب اسب دو بار ضرر نکرده؟ به عبارت دیگر، دو چیز را از دست نداده؟ آیا دیگران، انسانهایی به تعداد بی شمار هم ضرر نکرده اند؟ مگر اسب چقدر می ارزیده که این همه خسارت بر جا بگذارد؟ چرا این همه آدم باید به جای اسب دزد خسارت بدهند؟

من هم آدمم و خواه ناخواه این گونه رفتارها بر من هم اثری می گذارد؛ اما همیشه کوشیده ام حساب هر کس را به پای خودش بنویسم و آنقدر ضعیف و درمانده نباشم که انتقام یک نفر را از صد نفر بکشم. رفتار درست همیشه درست است و همیشه باید به آن پایبند بود و در کل، سودش از ضررهای احتمالی بیشتر است. هیچ نامردی و نارویی مرا به بی رحمی و نامهربانی و نفرت تشویق نمی کند. اگر برای انسانیت درون خودت کار کنی و سعی ات این باشد که مدیون دلت نشوی، هیچ وقت ضرر نمی کنی. بله؛ ممکن است چند روزی دلت بشکند فقط. آن هم می گذرد. باکی نیست بگذار تو را هالو بپندارند.

   + سیاوش روستا - ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢

شکایت کجا بریم؟ به که پناه بریم؟

پسرم ساعت دو شب با دستهای زخمی و حال بد به خانه آمده است. موتوری او را زده و در رفته. یکی از آن موتورهای هوندای 125 سال 1355 شمسی  که هنوز توی ایران دارد کار می کند، زوزه می کشد، هوا را آلوده می کند، امنیت را از مردم گرفته و هیچ کس جلودارش نیست. موتور همان موتور است تغییر نکرده؛ اما خیلی چیزها تغییر کرده. مردم دیگر شرف ندارند و جرم می کنند و فرار می کنند و شب با خیال راحت سر بر بالش می گذارند. پلیس هم دیگر مسئولیت نمی پذیرد و ما را هم توبیخ می کند که چرا شمارۀ موتور را برنداشتید. پسر نیم ساعت کف خیابان افتاده بود و کسی نزدیکش نشده و شماره را چگونه می توانسته بنویسد. اصلا مگر خیلی از این موتورها شماره دارند؟ کدام کشور این همه موتور دارد؟ در کدام کشور این همه موتور آزادانه جرم می کنند؟

مسئولیت امنیت مردم بر عهدۀ کیست؟ ما از خیر امنیت اقتصادی، شغلی و هزار کوفت و زهر مار دیگر گذشتیم، مسئولیت امنیت جانی بر عهدۀ کیست؟

هر روز می بینم سر چهارراهها که موتورسیکلتها هر طور بخواهند می روند، از چراغ قرمز رد می شوند و حتی بغل مامور راهنمایی رانندگی ویراژ می دهند و او نادیده می گیرد. تقصیر ندارد؛ حریفشان نمی شود. تصمیمی از مراکز تصمیم گیری برای حل معضلات جامعه گرفته نمی شود. بخشنامه ها و قوانین را در کوزه می گذارند تا مگس به آن نیفتد. هر از گاهی کاری می کنند و بعد رها می کنند. آخر این چه وضعی است؟! نمی دانم چه شد که ما این طور شدیم؟ چه مصیبتی بر سر ما آمد که از همه دنیا عقب ماندیم و دنده عقب رفتیم و آنهایی که شب و روز بر ما منت می گذارند به راستی چه کرده اند در این سالها برای این مردم بدبخت نگونبخت بیچاره! دادمان را کجا ببریم، دست به دامن چه کس بشویم، از کی تظلم بخواهیم، به کی دشنام بدهیم، که را نفرین کنیم؟

   + سیاوش روستا - ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢

گوگل و موگل

گوگل بعد از چند روز و این همه درخواست کاربران باز از خر شیطان پیاده نشد و کار خود را کرد. کاربران واقعن عمری گذرانده بودند در گودر و ادبیاتی آفریده بودند در اینجا با آن همه نوت و کامنتهای عزیز و خواندنی. گودر رفت و با آن همۀ ابراز احساسها و شوخی و جدیها و نغزنویسیها و ... از همه بدتر، رابطه های زیبای کاربران با یکدیگر به ناگهان از بین رفت.

بی حرمتی از این بیشتر کمتر می توان دید. کاری که گوگل کرد، بسیار زشت و زننده بود و به سان کار دیکتاتورانی می مانست که برای سود بیشتر، خانه ای را با اسباب و اثاثیه بر سر ساکنانش ویران کند. زشتی کار گوگل از شهرک سازی در اراضی اشغالی و کشتار مردم لیبی و سوریه و هولوکاست کمتر نبود. من هیچگاه این زشتکاری و بی مروتی گوگل را فراموش نمی کنم و میزان استفاده خودم از گوگل را به حداقل می رسانم. چه اعتمادی بر این شرکت هست؟ از کجا معلوم که روزی جیمیلها حذف نشوند؟

اگر وقتی این امکانات را در اختیار کاربران گذاشته بودند، همان وقت می گفتند که روزی این همه نوت و کامنت و لایک و شر از بین می رود، شاید زشتی کار کمتر می نمود؛ ولی این نامردی و نامرادی نوبر است به خدا.

در این فکرم که زورگویی و ستم پیشگی اینجا و آنجا ندارد و فقط کیفیت و کمیت آن فرق می کند و این روزها جاکشی سکه ای است که در جیب همه قدرت طلبان و سودجویان حیوان می توان یافت چه گوگل و چه موگل.

   + سیاوش روستا - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٠

درک طبیعی

عطرفروشها معمولا کمی قهوه نگهداری می کنند. وقتی مشتری چند عطر را پشت سر هم بو می کند، حس بویایی اش از حالت طبیعی می آید بیرون و بوها را عوضی می فهمد. اما وقتی کمی قهوه بو کند دوباره بویایی اش بر می گردد سر جای خودش.

ما آدم ها جزئی از طبیعتیم و در طبیعت زندگی می کنیم. با عقل و حس طبیعی مان معمولا می توانیم خوب وقایع اطرافمان را درک کنیم. اما مشکل این است که درست عین آن مشتری عطرفروشی مدام در حال بوییدن وقایع هستیم. یعنی بدجوری درگیر وقایع مشابهی می شویم و برای همین، در فهم و تشخیص به مشکل بر می خوریم. از این بدتر، چنان به حرف این و آن و گفته فلان کس و فلان کتاب، آلوده شده ایم که دچار سردرگمی می شویم. این حرفها و گفته ها می شوند یک فیلتر که همه چیز را از آنها عبور می دهیم.

هنوز معتقدم که بهترین راهنمای ما طبیعت است. درک طبیعی بسیار بی غش و صاف و نزدیک به حقیقت است. یادم می آید قدیم دوستهایی داشتم کم سواد که امروز بعد از سالها به درستی حرف ها و پیش بینی های آنها پی برده ام. و خوشبختانه امروز بیشتر جوانهای ما درک و فهمی بسیار طبیعی دارند. به آینده بسیار خوشبینم.

   + سیاوش روستا - ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٩

دزد شب

دزدکی که به خوابم می آیی، بیا؛

اما یواشکی نرو

و این دل لامصب را هم نبر با خودت لعنتی!

   + سیاوش روستا - ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٩

باران

باران شبیه یک قطعه موسیقی کلاسیک است. یک چیز آرام مثل بعضی از ساخته های بت هوون. وقتی باران می آید انگاری دنیا آرام آرام است. انگاری همه دنیا باران می بارد حتی توی ماه. تصورش برایم سخت است که این باران فقط اینجا می بارد.

وقتی باران می بارد، انگاری همه به خواب رفته اند یک خواب شیرین آرام. انگاری همه به آرزوهایشان رسیده اند. انگاری همه جا آزاد آزاد است و روزها همه به کام است و روزگار، خوش. انگاری هر کس هرچه بخواهد هست، هرچه بخواهد می گوید، هرچه بخواهد می پوشد. انگاری هیچ مردی شرمنده خانواده نیست. انگاری دست هیچ پسری در آرزوی انگشتان یک دختر نیست و هیچ دختری در آرزوی بازوهای مردانه یک پسر. همه به هرچه خواسته اند رسیده اند.

آفتاب بد است. لااقل برای سرزمین من. قدیمها خوب بود. قدیمها که زمستان سرد بود و همه چیز بر جای خود. تابستان گرم بود و زمستان سرد. نمی دانم چه شد که همه چیز عوض شد. الان دیگر می خواهم همیشه سرد باشد. همیشه باران ببارد. من حوصلۀ تابستان ندارم. از سیل نمی ترسم. بیم موج ندارم. من عادت کرده ام. خیلی وقت است عادت کرده ام.

   + سیاوش روستا - ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٦

جهان سوم

جهان سوم جایی است که هی می گویند: " جهان سوم جایی است که... ."

رضایت بده عزیز! ول کن! وقتی خودت می آیی توی میدان جهان سومی ترین عقاید را داری. ول کن عزیز دلم!

   + سیاوش روستا - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٥

کلاه

باران که می آید به یاد خانه مان در خیابان سلسبیل می افتم که برای اولین توی باران رفتم مدرسه. یاد یک کلاه از پوست گوسفند که تازگی ها مد شده بود و بعضی بچه ها از آن داشتند و داشتن یکی از آنها شده بود آرزو برای من. از مدرسه که برمی گشتم، حتما چند دقیقه ای این کلاه را در ویترین مغازه نگاه می کرد. نمی دانم به مادر گفتم یا نه. اما آرزوی کلاه به دلم ماند. امروز فکر می کردم که بزرگی و کوچکی آرزو یک چیز بی معناست. آرزو آرزوست و میزان خواستن تو است که آن را بزرگ یا کوچک می کند. گاهی ممکن است یک کلاه آرزوی بزرگی باشد.

اما من کلن آرزو کم مانده است به دلم. هر چیز را که خواسته ام با هر بدبختی یی که شده به آن رسیده ام و گاهی بهای زیادی هم پرداخته ام؛ اما دست بر نداشته ام.

من هیچ وقت مدیون دلم نشدم.

   + سیاوش روستا - ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٥
← صفحه بعد