﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>آواز باران</title>
    <description>syawoshroosta's description</description>
    <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سیاوش روستا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 21:55:19 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>یک سیگار در هوای آزاد.</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سیگاری بودن هر بدی داشته باشد، این خوبی را دارد که گاهی آدم را با خودش تنها میکند. و من تنهایی را خیلی وقتها می کوبم اما راستش خیلی هم بد نیست و شاید هم میخواهم خودم را از چیزی که او را نقص حساب میکنم تبرئه کنم و هی بگویم تنهایی بد است بد است و بد. عصرها میروم پشت بام محل کارم تا سیگار بکشم. ابرها را می بینم تکه های ابر که توی آن آسمان آبی خیلی زیبا به نظر می رسند و صدها شمشیربال. همان پرنده هایی که توی آسمان بالهایشان عین شمشیر است. اینها خیلی ماهرند در پرواز کردن و مانور رفتن. توی آسمان سر به سر هم میگذارند و مانورهای وحشتناک میروند. دیروز یک گنجشک را هم دیدم که قاطی آنها شده است. اما توان رقابت با آنها را نداشت. راستش توی آنها خیلی هم مسخره به نظر می رسید با آن پرواز کردنش. شمشیربالها هم گویا سر به سرش میگذاشتند. با خودم گفتم حالا چقدر متکلک بارش می کنند که مثلن: بپا نیفتی یا نچایی یا ای به قربان این پرواز کردنت یا تو اف 14 نباشی یه وختی. گاهی وقتها هم کبوترهای همسایه ها را نگاه میکنم. آن محله قدیمی پر است از کفتربازها. کفتربازهای مشتی که عین فیلمهای بهروز وثوقی پدرشان مرده است و با مادر(یا همان "ننه" ی بهروز وثوقی)زندگی می کنند. مجردند. اینها اصلن اهل زن گرفتن نیستند. و لابد عین فیلمهای بهروز مادرشان آرزو به دل دارد که روزی این پسر لات کفترباز زن بگیرد و سر به راه شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی دوست دارم خیلی بشوم مثل اینها که دغدغه هیچ چیزی جز دان کفترهایشان را ندارند و جز یک ننه، نگران هیچ کس نیستند. اما راستش کفترباز یه لاقبای بیخیال بودن هم کار سختی است. یه پسر دارم که دائم باید هوایش را داشته باشم و یک دختر که مدام نگران اویم و خیلی کسان دیگر که شاید از من کیلومترها دور باشند اما دلم برای آنها مدام تالاپ و تلوپ میکند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و یک مملکت که هر روز مسئله یی دارد و یک ملت که این همه ثروت دارد ولی بلد نیست ثروت خود را بخورد. این هم مسئله یی است. یک وقت کسی ندارد. یک وقت دارد اما نمی داند چگونه بخورد. یعنی خوردن نمیداند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من فقط نگرانم اما افسوس نمی خورم. ما هر چه داریم بد یا خوب، از خود ماست. آن بندهایی که دست و بال ما را بسته اند و نمی گذارند عین آن شمشیربالها آسان و راحت به هر جا پر بکشیم یا عین آن کفترباز بدانیم که با کفترهایمان باید چگونه رفتار کنیم، از خود ماست و از درون ما می جوشد. از خارج نیامده است. افسوس نباید خورد. افسوس را زمانی میخورند که مستحق چیزی نباشند. ما مستحقیم. خیلی. چاره چیست؟ مثل همیشه صبر. باید صبوری کرد و نشست پای این ملت تا کی از خواب بیدار شود و به خود آید. و این خواب هم از آن خوابها نیست که یک دفعه به بیداری تبدیل شود. خوابی است که اندک اندک باید از آن برخاست و باید این بیدرای حسابی پخته شود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/439</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/9482664/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-9482664</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 21:55:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>علم و ایمان و اخلاق</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;آهای کسانی که از معنویت سرشارید، کو اخلاقی که وعده میدادید؟ کو وجدان دینی که پاسدار درون است؟ کو ایمان که از درون انسان را کنترل می کند؟ نشانی اش لطفن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جامعه ایران را نگاهی بکنید. چکها همه برگشت میخورد، راستها همه دروغ می شود، سینه ها پر از کینه. سرها سرشار از باد. وعده ها همه پوچ. شرفها همه لکه دار. نمازها همه ریا. تقواها همه فروختنی. اعصاب هم همه له و نابود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شانزده سالم بود که طلبه شدم. اولین کتابی که خواندم در دوره طلبگی کتاب انسان و ایمان مطهری بود که نوشته بود: علم روشنایی است و ایمان راه و از این چیزا. نوشته بود. از غرب انتقاد کرده بود که پلیس فقط میتواند در بیرون نگهبان آدم باشد اما ایمان از درون. به فرض که یک نفر این گونه باشد، جامعه را باید چه کرد؟ اکثریت مردم را باید چه کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مشکل ما در کمبود ایمان است؟ راستی اگر هست، پس ما چه کردیم در این چند دهه که این ایمان هنوز نیامده است؟ کجاست این ایمان که چنین سخت است آوردنش؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش که رفته بودم کارت بانکم را به خاطر اینکه باطلش کرده بودند(برای همان چریان لو رفتن رمز کارتها)عوض کنم و دست آخر یکی هم عذرخواهی نکرد از مردم، یک روحانی در بانک میگفت: اینا مال اینه که ایمان نیست. ایمان باشه همه چیز درست میشه. سکوت کردم. چه باید گفت در جواب؟ ما در این چند دهه حتی نتوانسته ایم ایمانی را بیفزاییم همان ایمانی که از نظر من کاری او برنمی آید. حتی همان را هم نابود کرده ایم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/437</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/9412779/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-9412779</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 20:26:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شهریاران</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;(امروز هم دلم گرفته بود. و این دل ِ گرفته کی باز می شود، خدا می داند.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;غزل زیر از شاهکارهای حافظ است که استاد شجریان در آلبوم بیداد هم آن را خوانده است. نمی توان هنر آهنگسازی و نوازندگی مشکاتیان را در تولد این آلبوم نادیده انگاشت؛ یادش جاودان. بیداد یکی از شاهکارهای تاریخ موسیقی این مرز و بوم است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آواز استاد شجریان از این غزل بی نقص است؛ اما مسئله یی که هست، استاد کلمه &amp;laquo;شهریاران&amp;raquo; را در مصرع &amp;laquo;شهریاران را چه شد؟&amp;raquo; به اشتباه &amp;laquo;شهرِ یاران&amp;raquo; خوانده است. حرف &amp;laquo;ر&amp;raquo; در این کلمه کسره گرفته و شهریار تبدیل شده است به دو کلمه مضاف و مضاف الیه &amp;laquo;شهر &amp;nbsp;یار&amp;raquo;. به تعبیر یکی از دوستان، این تنها یا از نوادر سوتیهای استاد شجریان است. شجریان شخص کم مطالعه و کم سوادی نیست. او البته از مشاوره اساتید ادبیات فارسی هم بهره مند است.او خیلی هم باهوش است و کسی نیست که از روی فراموشی اشتباه کرده باشد. ولی معلوم نیست چرا این کلمه را اشتباه خوانده است. کاشکی کسی از استاد می پرسید. اما می گویم نکند به عمد کلمه را این گونه خوانده است؛ چون در سال 64 اصلن خواندن این غزل را چندان تاب نمی آوردند چه رسد به مصرع &amp;laquo;شهریاران را چه شد؟&amp;raquo;. این یک احتمال است. باید دید استاد چه جوابی داده یا می دهد. اما مسئله دیگر این است که همین بیت را در همین آواز، درست هم خوانده است. برای بار دوم که بیت را تکرار می کند، کلمه را&amp;laquo;شهریاران&amp;raquo; می خواند. احتمالاتی به ذهنم میرسد که ننوشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به هر حال ما با چهار شاهکار در این آلبوم رو به روییم: غزل حافظ، آواز شجریان، آهنگ مشکااتیان و سنتور مشکاتیان.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یاری اندر کس نمی&amp;zwnj;بینیم یاران را چه شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp; دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کس نمی&amp;zwnj;گوید که یاری داشت حق دوستی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp; حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;لعلی از کان مروت برنیامد سال&amp;zwnj;هاست&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گوی توفیق و کرامت در میان افکنده&amp;zwnj;اند&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;کس به میدان در نمی&amp;zwnj;آید سواران را چه شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زهره سازی خوش نمی&amp;zwnj;سازد مگر عودش بسوخت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حافظ اسرار الهی کس نمی&amp;zwnj;داندخموش&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از که می&amp;zwnj;پرسی که دور روزگاران را چه شد&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/436</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/9385283/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-9385283</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 20:37:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سماع</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فکر میکنم هرچه گفتنی بوده گفته ایم و هر چه شنیدنی بوده است شنیده ایم. دیگر حرفی نیست. فقط باید منتظر ماند. حوصله یی نیست دیگر. آن مرد که دیشب برای خرید شیر با کودکی در بغل به مغازه آمد و شیر نبود و دست خالی رفت، او هم حرفی برای گفتن نداشت. هیچ نگفت و رفت. او از من بیشتر می فهمد شاید که از اول هیچ نگفته است و از آغاز امیدی نداشته.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید باید برویم صوفی شویم و دفی در دست گیریم و سماع بیاوریم و آنقدر دور خود بچرخیم تا سرگیجه شاید اندکی مستمان کند. فراموش کنیم که هستیم و کجا هستیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/435</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/9285296/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-9285296</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Apr 2012 21:01:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولدم مبارک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اس ام اس بانکی که سخت به آن مقروضم: "مشتری گرامی! سالروز تولدتان را به شما تبریک می گوییم."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بدین سان به یادمان افتاد که این روزها روز تولد ماست.&amp;nbsp;خودمان به خودمان تبریک می گوییم این روز باشکوه را که جهان به چون منی آراسته شد و دست طبیعت باید به خود ببالد برای این هنرمایی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو&amp;nbsp;مسئله مهم زندگی من&amp;nbsp;که تا به حال برایم حل نشده و سخت مرا به خود مشغول کرده است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1. پشت صندلی اتوبوسهای بین شهری قدیم نوشته بودند: "لطفا به صندلی راننده دست نزنید" من هنوز نفهمیده ام چرا باید کسی به صندلی راننده دست بزند و او کیست که هر دم در پی دست زدن به صندلی راننده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2. قدیم وقتی در اتوبوس تشنه ات می شد و&amp;nbsp; بلند میشدی و میرفتی سراغ شاگرد اتوبوس، راننده صدای مرضیه را کم میکرد و یک نگاهی از آن نگاهها به تو می انداخت و به لهجه کرمانشاهی به گونه ای میگفت: "فرمایشی بود؟" که یادت میرفت برای چه آمده ای آنجا. مسئله ام این است که چرا راننده آن طوری میگفت: "فرمایشی بود؟"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;3. اصرار دوستان برای اینکه بگویند تو سن ات رفته است بالا و داری پیر می شوی هم از آن مسئله های زندگی من است که هنوز حل نشده است. به نظرم سال گذاشتن برای خود و طبق آن برنامه گذاشتن خیلی طبیعی نیست. چه کس زمان را بر اساس سال تقسیم کرده و اصلا "سال" یعنی چه؟ کجای زمان تکه تکه است که حالا بعد از گذشتن مقدار مشخصی از این تکه ها ما مسن شده ایم؟ اینها را من اصلا قبول ندارم. هر وقت احساس سستی کردم، هر وقت چروک شدم، هر وقت نتوانستم از پله ها بروم بالا، هر وقت نتوانستم هشت ساعت پشت سر هم رانندگی کنم، هر وقت جاذبه ای برای جوانان سی ساله نداشتم و ... آن وقت است که به پیری خواهم اندیشید. من حالا حالاها جوانم و می خوردن با جوانانم آرزوست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خداوکیلی به این عکس نگاه کنید مال سیزده امسال است. هالیوود اگر ما را کشف نکند باید درش را به گل بگیرید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز! چگونه مردن را خود خواهم آموخت"(شریعتی)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جوابش به قول گودریها:بمیر بابا!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/434</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/9209027/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-9209027</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 13:14:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوروز</title>
      <description>&lt;p&gt;عید باستانی نوروز بر همه دوستان مبارک. امیدوارم به شما خوش بگذرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://shirkoh.loxblog.com/upload/shirkoh/image/001.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/433</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/9138193/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-9138193</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Mar 2012 11:02:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دکتر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;ماشینم را برده بودم برای تعمیر. تا وارد تعمیرگاه شدم، مکانیک بلند فریاد زد: "چاکریم دکتر! این ماشینه کارش تموم شه میام خدمتتون." با شنیدن کلمه دکتر، چند نفری که آنجا بودند نظرشان به من جلب شد. خیلی تعجب کردم. چون اصلن مرا نمی شناخت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;قرار شد مکانیک یک قطعه از ماشین را عوض کند؛ اما من گفتم اگر مطمئنی که قطعه اوریجینال گیر می آید عوضش کن. قطعه چینی روی ماشین من نینداز. گفت: "چشم؛ اصلن بیا پیش خودت زنگ می زنم به قطعه فروش." موبایلش را گذاشت روی آیفن و زنگ زد و گفت: " سلام! مخلصیم؛ یه بولبرینگ گیربکس اوریجینال میخوام. اصلِ اصل. ببین دکتر! من این قطعه رو برای یکی از دوستام می خوام؛ دکتره. از تهران اومده. دکتر! قطعه چینی نباشه ها!" قطعه فروش هم از آن طرف خط گفت: "دکتر! من نوکرتم! تا حالا کدوم بار به تو قطعه بد دادیم. با پیک می فرستمش دکتر!"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/432</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/9082595/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-9082595</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Mar 2012 23:39:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رفقای دوره جنگ که دیگر نیستند</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;این روزها که می شود دلم تنگ می شود؛ بغضی مزمن می آید سراغم. غم وجودم را می گیرد. دلم تنگ می شود برای آنها که باید باشند و نیستند. کسانی که بودند و خیلی وقت است که نیستند. حمید، اسکندر، رضا، محمود، محسن، سیامک، حسین رضا، هوشنگ، اکبر، سعید، مهدی، فرهاد، مجتبی، حسن آقا و ... .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;قرارمان بود که با هم باشیم. من عهد شکستم یا شما؟ یا کسی دیگر عهد من و شما را شکست؟ روزگار؟ سیاست؟ تیر و ترکشهای جنگ؟ دین؟ مذهب؟ نمی دانم. هر چه بود، بود و گویا هنوز هم هست. اما اینک شماها نیستید با دنیاهاتان؛ با یک عالمه دنیا که برای خود داشتید و می ساختید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;یادتان گرامی و زنده و جاوندان.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/431</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/9058829/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-9058829</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 08:45:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شکر تخیل</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به تجربه دریافته ام که لذتهای زندگی مثل حبابند حبابی که بعد از لحظه ای میترکد و از آن هیچ نمی ماند جز اندکی&amp;nbsp;رطوبت&amp;nbsp;و&amp;nbsp;اگر نیک بنگریم همه لذتها منشا رنج اند. برای گریز از این واقعیت اما من مثل بودا توصیه نمی کنم که لذتها را رها کنیم و اصلن چیزی نخواهیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لذتها دو دسته اند: یکی آنها که به دست نیامده اند. از اینها جز حسرت در خاطر نداریم. دوم، آنها که به دست می آیند. این دسته بعد از مدتی دچار روزمرگی ملال آوری میشوند.&amp;nbsp;پس در واقع،&amp;nbsp;این وسط هیچ نمی ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حیوانات اما این را نمی دانند و مدام در پی لذتند آن هم از نوع جسمانی. به احتمال خیلی هم حال می کنند. از ظاهرشان که معلوم است.&amp;nbsp;به ظاهر، مشکل ما هم در "دانستن" است. پس&amp;nbsp;گمان می کنم برای لذت بردن عمیق چیزهایی لازم است: اولی همان است که حیوانات دارند. تعبیر عامیانه اش همان "خریت" است. من تعبیر "کوچه علی چپ" یا شاید "تغافل" را می پسندم. یعنی این که ندانی چه می گذرد و تو فانی هستی و لذتهایت هم هیچ گلی به سرت نمی زنند. تغافل گاهی لازمه زندگی و شاد بودن است. چرا ما باید مدام به فکر مرگ باشیم؟ رفتن به قبرستان را خیلی از بزرگان و عرفا توصیه کرده اند. اما من توصیه نمی کنم مگر با این نیت که بروی و آنها را ببینی و قدر زندگی را بدانی و شکر کنی که من هنوز زنده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک راه برای لذت دائمی این است که معشوقی انتخاب کنی که همیشه در دسترس است و تنوعی دارد که روزمرگی را راه نمی دهد یا کمتر راه می دهد. هنر(مثلا نوازندگی یا نقاشی)، نویسندگی و شعر، و ... خیلی چیزهای دیگر هست که می توان عمری با آنها خوش بود. اما در قبال لذتهای دیگری که به دست نمی آیند یا می آیند و ملال آور می شوند باید خود را به غفلت زد. نباید در چیزهایی اندیشید که از مرگ و یاس و رنج و عدم&amp;nbsp;خبر می دهند. یک راه دیگر هم هست: می توان از همان لذتهایی که ملال آور میشوند لذت برد به شرط آنکه بتوانی قسمت ملال آورش را در ذهنت پاک کنی اگر بشود. نیاز به تمرین دارد. باید چشم را بست گاهی. باید خود را زد به کوچه علی چپ. باید به خود تلقین کرد که معشوق من عیب ندارد و سراپا زیبایی و شگفتی است. گاهی اصلن باید رفت در تاریکی تا عیبها را ندید&amp;nbsp;و نقبی زد به تخیل. گاهی باید در خود "عیب" شک کرد. اصلن عیب چیست؟ زندگی را باید از این همه واقعیت تلخ زدود و اندکی شکر تخیل و ایده به آن زد تا شیرین شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/430</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/8996667/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-8996667</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Feb 2012 07:11:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فقط سی و  دو روز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آقا ما آمدیم. همچی محکم و استوار و از اینا. ترک اعتیاد عالمی دارد. ما بعد از ترک اعتیاد به نت، حالا حال خیلیها را درک کردیم حتا&amp;nbsp;آنها&amp;nbsp; که تریاک را&amp;nbsp; ترک&amp;nbsp;می کنند. و فهمیدیم که اعتیاد جرم نیست، یک بیماری است آقا&amp;nbsp;بیماری.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شرایط ما هم که روز به روز دارد سخت تر می شود. نت سخت تر باز می شود و حتا اس ام اس و تماس تلفنی هم مشکلاتی پیدا کرده است. غر زدن و ناله کردن ما هم مشکلی را حل نمی کند. تنها چیزی که میدانم این است که "ما باید باشیم" و به زندگی امیدوار. خود به زندگی امیدوار باشیم و به دیگران امید زندگی بدهیم. امید بدهیم که روزگار بهتر خواهد شد و تا بوده و بوده همین بوده. در هیچ جای دنیای ما، زندگی بدون مشکل نیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مشکلات نسبی اند مثل همه چیز این دنیای ما. ما چیز مطلق نداریم. و خوبی اش این است که چیزهای غیر مطلق همه رفتنی اند یا اصلاح شدنی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعضی از دوستان پیشنهاد کرده بودند که به جای تعطیل کردن وبلاگ، ماهی یک بار یا هفته ایی یک بار بنویسم فقط. یکی از این عزیزان می گفت هفته ای یک بار بنویس و خوب هم رویش کار کن. اما روش من این نیست. یعنی با غیر از روش خودم حال نمی کنم و خودتان هم می دانیم که من اهل حالم. با چیزی که حال نکنم نمی توانم کنار بیایم. این یک نکته. نکته دیگر: میخواهم بگذارم مطالب سنجیده و مقاله گونه را همان عزیزان بنویسند. چه فایده یی دارد که همه ما مثل هم بنویسیم. اینجا جایی است برای ثبت لحظات من نه بیشتر. گوشه یی، احساسی، دغدغه ای یا گاه نگرانی یی را از من نشان می دهد و همین گونه می خواهمش. من جوششی می نویسم نه کوششی و البته توانایی نوشتن کوششی را هم دارم. اما دوست ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از همه اینها گذشته مایلم بر طبق سنت دیرینم اعلام کنم که:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;سی و&amp;nbsp;دو روز&amp;nbsp;به عید مانده است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://syawoshroosta.persianblog.ir/post/427</link>
      <author>سیاوش روستا</author>
      <comments>http://syawoshroosta.persianblog.ir/comments/175849/8939801/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-175849.post-8939801</guid>
      <pubDate>Fri, 17 Feb 2012 09:39:04 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
